تبليغاتX
دفترچه خاطرات

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

شروعی دیگر

سلام...دو سال می شد نیومده بودم  و به اینجا سر نزده بودم...وقتی خوندمش تموم خاطرات اون موقعهام واسم زنده شد...نتونستم جلو خودم رو بگیرم...دستم بی اختیار رفت پی نوشتن... اصلا فکرش رو نمی کردم هنوز اینجا وجود داشته باشه فکر می کردم بعد از یکسال بدون استفاده موندن حتما بلاگفا پاکش کرده...اما دیدم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اینجا هنوز پا برجاست...

وااااای اگه بدونی.... وقتی می خوندمش انگار تک تک لحظه های گذشته م واسم زنده می شدن... باورت می شه؟!!.. فکر نمی کردم تو این دوسال این همه تغییر کرده باشم... طرز فکرم عقایدم همه چیم با اون موقع فرق کرده...اممممممم میشه گفت یه جورایی پخته تر شدن...آره دیگه واسه اینه که من دو ســــــــــــــــــــــــــــــــــال! بزرگ تر شدم...با آدمایی برخورد کردم که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم...

تا نوشته هامو نخونده بودم فکر نمی کردم این همه تغییر کرده باشم...اما الآن این تغییرات خیلی واسم ملموسه و دوسشون دارم...

حالا بی خیال این حرفـــــــــــــــا....یه سورپرایز دارم واسه خودم...نه نه اشتباه نخوندیش واســــــه خودم... میخوام دوباره بنویسم... میخوام چند سال دیگه که دوباره اومدم اینجا ببینم چقدر عوض شدم....میخوام خاطره هام همیشه زنده بمونن...

خووووب بذار یه خورده از الانم بگم ...به عنوان مقدمه ی شروعی دیگر...

من الان ترم ۶ ام... ۴۳ واحدم مونده تا تموم شه!...اگه ترم پیش اون افتضاح رو ببار نمی آوردم و ۶ واحد رو نمی افتادم و ۳ واحدمم حذف نمی کردم...۲ ترم دیگه تموم می کردم!... خدا کنه این ترمم نشه مثل ترم پیش...

الان حدود یک سالی می شه می رم سر کار... همکارام رو دوست دارم  با اینکه خودشون کلی مشکل دارن اما قلبای پاک و دل روشنی دارن...

فکر کنم واسه دفعه ی اول شروعی دیگر بس باشه...از اولش خوب نیست پر حرفی کنم

پس تا سلامی دیگه...

 

 

 

 

نوشته شده توسط نگار... در 15:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385

سلام..و باز هم سلام...نمی گم که حالم خوبه...چرا دروغ بگم؟...از آدما بدم میاد...از دورویی شون...از فکرای پلیدشون...ولش کن ارزش اعصاب خورد کنی ندارن چرا باید ذهنم رو مشغول کارای کسایی بکنم که لیاقت فکر کردن هم ندارن؟!!پس بی خیالش...

خوووووووووووووب بذار از هر چی که اول اومد توی ذهنم شروع کنم...نظرت چیه؟موافقی؟

دوشنبه که داشتیم از دانشگاه برمی گشتیم توی اتوبوس تشنم شد رفتم جلو که آب بگیرم هنگامه هم گفت که منم تشنمه واسه منم آب بیار..خودم خوردم و یه لیوانم پر کردم که واسه هنگامه هم بیارم..داشتم میومدم عقب که یهو چشمم به یه دختر پسره افتاد...حالا بی خیال که چه غلطی  داشتن می کردن!!!..منم یهو حواسم پرت شد و هول کردم و پام گیر کرد به یه کیف که گذاشته بودن وسط راه و پرت شدم تو بغل یه پسره و همه ی آب خالی شد روی سر ش...کل اتوبوس یهو زدن زیر خنده و اتوبوس رفت رو هوااا ...آقا حالا پسره خواب بود و از خواب پرید...آب رفته بود توی گوشش بد جور عصبانی شده بود...منم حالا مگه می تونستم جلوی خندم رو بگیرم و معذرت خواهی کنم؟...با کلی بدبختی خندم رو خفه کردم و معذرت خواهی کردم و برگشتم سر جام نشستم...اما خداییش قیافه ی پسره دیدنی بود

راستی یکشنبه رفتم کنفرانس کذایی رو دادم و خوشبختانه استاد بزرگوار خیلی خوشش اومدبا بچه ها یه سر رفتیم دانشگاه بین الملل آخه کلاس داشتن اونجا...چه دانشگاهی بوداااابر عکس دانشگاه ما خیلی سرسبز و بزرگ بود...توش کلی چمن و گل و بلبل بود...اما خدا وکیلی دانشگاه خودمون یه چیز دیگه ست... آخه اونجا اکثر بچه هاش داغون بودن اونایی که خوب باشن انگشت شمار بودن...حالا بچه های دانشگاه ما خوشتیپن اکثرا...به قول بابام بچه های بین الملل  میرن دانشگاه که درس بخونن نه اینکه تیپ بزنن و واسه سرگرمی برن دانشگاه...

دیروز با بچه ها رفتیم نمایشگاه کتاب..کلی خوش گذشت...به قول بچه ها تو کل نمایشگاه فقط ما ۴ نفر الاف بودیم...آخه هر کی رو که می دیدیم یه کتابی چیزی دستش بود اما ما دست خالی بودیم یه سره حرف می زدیم و میخندیدیم...هر غرفه ای هم که سر راهمون بود و می رفتیم یا در مورد مذهب و امام و اسلام بود یا فلسطین و از این موضوع های الکی...فقط یه جایی نمایشگاه عکس جام جهانی بود که جالب بود و غرفه ی مطبوعات...آخرش هم نتونستیم اون چیزی که می خواستیم رو پیدا کنیم و خلاصه خسته برگشتیم خونه...اما در عوض کلی خوش گذشت...

دیشب خواب دیدم که یکشنبه امتحان اخلاق دارم و هیچی نخوندم...صبح که بیدار شدم رفتم جزوه م رو باز کردم دیدم نوشتم یکشنبه ۲۳ اردیبهشت امتحان میان ترم اخلاق..کپ کردم!! اول به خاطر خوابم...بعدشم به خاطر اینکه ۸۴ صفحه هست و منم تا حالا دریغ از باز کردن حتی لای کتاب...فقط امروز و فردا رو وقت دارم که بخونم...اگه زودتر می فهمیدم لااقل دیروز نمی رفتم نمایشگاه و می شستم درس میخوندم!

حالا عیب نداره تا هر جا که شد می خونم...واسه ی ترم جبران می کنماین ترم اصلا هیچی درس نخوندم...اصلا امیدی به پاس کردن درسای این ترم ندارم...مخصوصا حسابداری..

راستی این آخرین پست من توی این وبلاگه...آخه دیگه حوصله ی وبلاگ نویسی ندارم...شاید بعدا یه وبلاگی ساختم و حرفای دلم رو... نوشته هام رو... شعرام رو (اگه بشه اسم شعر روش گذاشت) اونجا نوشتم...اما اینجا دیگه نه...اینجا دیگه احساس راحتی نمی کنم...حرف دل رو جایی باید گفت که توش احساس راحتی و امنیت کنی...اینجا دیگه خلوت دل من برای حرف زدن نیست...اینجا دیگه نمی تونم راحت و بی خیال حرفام رو  بزنم...جایی رو می خوام که من رو یاد کسی نندازه...آره جایی رو می خوام که من رو یاد کسی نندازه...جایی که بتونم توش با آرامش حرف بزنم....

از تمام کسایی که توی این مدت اومدن و به اینجا سر زدن و من رو با نظراتشون تنها نذاشتن ممنونم...

این پست رو با یه جمله تمومش می کنم که خیلی برام قشنگ بود...هر روز صبح با خودم تکرارش می کنم تا ملکه ی  ذهنم بشه : 

با تجربه های تلخ هم میشه زندگی کرد . مهم اینه که دیگه تکرارش نکنی....

نوشته شده توسط نگار... در 13:27 |  لینک ثابت  

جمعه هشتم اردیبهشت 1385

یکشنبه کنفرانس دارم..هنوز خوب آماده نکردم تازه الان اومدم تا صفحه ی اولش رو آماده کنم که گفتم یه سری هم برم نت...اما کاش نمی اومدم...چون بد جور حالم گرفته شد! اصلا دیگه حس آماده کردن بقیه کنفرانس رو ندارم...کاش لا اقل آنلاین نمی شدم تا آف هاش رو ببینم...طفلی رو بدجور مچل خودم کردم...بچه ها می گن عاشقه...پاکه...باهاش اینجوری نکن...اما چی کار کنم عشق که یه طرفه نمی شه!

اصلا حوصله عشق و عاشقی ندارم...واسم مسخره شده...خندم می گیره...بدم میاد..واسم بی معنیه...اما طفلی حق داره از اسفند خیلی باهاش سرسنگین شدم...وقتی می بینمش فقط در حد یه سلام خشک و خالی صبر می کنم...یعنی اون چی می دونه که بهم گفت : متوجه شديد هر فرد ارزش خودش رو داره و نبايد همه را از يه ديدگاه نگاه كرد نميدونم تو سال جديد چرا شما اين قدر سرد و بي تفاوت شديد  هر چي فكر مي كنم علتش از من سر نزده...

شایدم منظوری نداشته که نباید همه رو از یه نگاه دید...آخه اون از کجا می تونه فهمیده باشه که توی سر من چه فکریه و چه جوری راجع به پسرای اطرافم فکر می کنم؟!

اصلا مستقیم مثل بقیه که اومدن گفتن بیاد بهم بگه منم میگم که نه!نمی خوام با کسی دوست باشم...لطفا دیگه م در این مورد حرفی نزنه!

اگه از اون جور آدمایی بود که با چند نفرهستن و دوستی براشون فقط به معنی خوش بودن برای چند لحظه و سر نرفتن حوصله برای وقتای تنهایی هست دلم نمی سوخت...راحت می تونستم نسبت به حرفاش و کاراش بی اعتنا باشم اما...اما اینجوری نیست!!!

راس می گن یه روز که از اولش بد شروع شه تا آخرش همینجوری ادامه پیدا می کنه هااا...اون از دیشب که (چون ساعت از ۱۲ گذشته بود جزء امروز حساب می شه)خوابه خواب بودم...یهو گوشیم با آهنگ بلند صداش در اومد...خیلی بدجور از خواب پریدم تمام دست و دلم داشت می لرزید...یادم رفته بود صداش رو قطع کنمیکی از دوستای با نمکم هم تازه یادش افتاده بود ساعت ۲ نصفه شب برام جک بفرسته! آخه اون جک بخوره توی سرت...کسی ساعت ۲ اس م اس میده؟!!!!!!!

الانم که اصلا حس خوندن ادامه ی کنفرانس رو ندارم...شب تا ۱ یا ۲ بیدار می مونم می خونم...فردام که تو ترمینال تنهام...راحت می گیرم میخوابم(البته اگه یه آدم پر حرف کنارم نشینه!)

تحقثیق رو هم فردا قزوین می دم پرینت..آخه جوهر پرینتر تموم شده...باید تا گلستان برم که پرینت کنم...ارزشش رو نداره!

الان برم نمازم رو بخونم...کلی با خدا حرف دارم...راست می گن که آدم تا یه مشکلی براش پیش نیاد یاد خدا نمی افته هااا...واقعا خجالت می کشم! وقتی که پشت کنکور بودم همیشه سر وقت خیلی با خضوع و آروم نماز می خوندم...خیلی به دلم می شست نمازام...اما وقتی که مشکل حل شد دیگه اون خضوع قبل رو نداشتم...الانم یه چند وقته که همش قضا می شن!...اما دیگه نمی ذارم که هیچ کسی یا هیچ چیزی حواسم رو پرت کنه!هر کسی و چیزی جای خودش رو داره!

از هفته ی دیگه باید بشینم پای پاکنویس...آخه من همیشه میام خونه پاکنویس می کنم...اینجوری شب امتحان بهتر می تونم درس بخونمالبته همین پاکنویس کردن و تمیز بودن جزوه ها بود که ترم پیش کار دستم داد! البته بهونه بود...درسته...اما خوب به هر حال دیگه

تمرین های حسابداری هم همه موندن! این دفعه گفت اگه این بار کسی حل نکرده باشه خودش سر کلاس نیاد وگرنه خودم می ندازمش بیرونخدا خودش دوشنبه رو به خیر بگذرونه...اما خوب سر کلهر اینبار به جای خوابیدن می شینم تمرین کپ می زنم

 

گفت رفتني بايد رفت...منم رفتم...چون بودن و نبودنم برايش  هيچ فرقي نداشت...رفتم چون او خواست اما...صداي پاهام تا ابد توي گوشش خواهد ماند

 

نوشته شده توسط نگار... در 13:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385

این هفته ای که گذشت خیلی هفته ی بدی بود...بگو مگو...ضایع شدن و ضایع کردن...حال گرفتن و ... همه از دست آورد های این هفته برام بود...اصلا این استاد کامپیوتر قاطی داره! آخه کی دیده از توی تحقیق از آدم سوال بپرسن؟...به من بد بخت (البته بعد از پیش اومدن یه سری ماجراها که به علت کمبود وقت قادر به بازگویی اونا نیستم)گیر داد که هفته ی دیگه میای قشنگ  تحقیقت رو کنفرانس می دی و در ضمن از توش ازت سوال می پرسم باید جواب بدی...با این لجی که باهام افتاده بعید می دونم این ترم پاسش کنم...باید این ۲ روز رو  بلانسبت خودم و شما مثل خربشینم واسه کنفرانس بخونم تا دیگه نتونه بهم حرف بزنه!

چه بگیر بگیری شده دانشگاه و تو خیابون...دوست یکی از دوستام(حکایت تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشیه) رو گرفتن و ۸ ساعت تو بازداشت گاه نگه ش داشتنتازه اون طفلی نه تریپش نا جور بود نه آرایشش...یه مانتو تقریبا تا زانو پوشیده بود و یه نموره آرایش داشت...باورم نمی شه!

تو دانشگاه مونم حراستیه که به هیچی کار نداشت بد جورگیر شده! دوشنبه یکی از پسرا یه بلوز جذب با آستین خیلی کوتاه پوشیده بود و یه کت م روش تنش کرده بود...حراستیه بهش گفت کتت رو دربیار ببینم زیرش چی پوشیدی؟ نفهمیدم پسره چی گفت که حراستیه لباس پسره رو از یقه گرفت و پاره کرد طفلی پسره با لباس پاره جا خورده بود...تازه حراستیه پررو پررو برگشت گفت چیه؟نکنه طلب کاری؟ این منم که باید طلب کار باشم که تو با این ریخت اومدی دانشگاه...خلاصه که جریاناتی داریم تو دانشگاهمون

اما واقعا این رفتار از یه آدم بعیده!

راستــــــــــــــــــــــــــــــــی...شنبه تو ترمینال فیلمی داشتیم ...یه پسره برای دوستش جا گرفته بود یه دختره هم تو همون زمان می خواست اونجا بشینه...مثل اینکه باهم رسیدن سر صندلی...دختره پاش رو گذاشته بود رو صندلی  به پسره گفت نمی ذارم بشینی اینجا جای منه...پسره هم پای دختره رو گرفته بود داشت از روی صندلی بر می داشت که یه دفعه دختره دستش رو برد بالا و با مشت کوبوند تو  صورت پسره!!

بد بخت جا خورد...مونده بود که چی کار کنه! حالا یه پسره م که کنار من نشسته بود غیرتی شده بود عصبانی می گفت شیطونه می گه پاشم حالش رو بگیرم...خجالتم نمی کشه دختره ی سلیته(یا سلیطه)می بینید تورو خدا چه آدمایی پیدا می شن؟ سر جا دعوا می کنن!!...داشتم می ترکیدم از خنده!

چند روزه که بارونای قشنگی میاد...منم که عاشق بارونحال می کنم به خدا

خدا خودش یکشنبه رو به خیر بگذرونه!کنفرانس رو می گمدعا کنین که نمره م رو بهم بده! وگرنه...می افتم!!

اینم یه شعر واسه اختتام این پست...مال هفته ی پیشه...واسم آشنا بود...شاید جایی خوندمش و الان فکر می کنم خودم گفتمشامروزم یدونه نوشتم اما طولانیه...بهتره تو همون دفتر بمونه

همه جا تاریک است

دل ها تاریک است

چشم ها تاریک است

و در آن دور

کور سویی می بینم

که می رود رو به خاموشی...

نوشته شده توسط نگار... در 11:46 |  لینک ثابت   •