تبليغاتX
دفترچه خاطرات

دوشنبه هفتم آذر 1384

به خیر گذشت...

سلام...من دوباره اومدمامروز قانون شکنی کردم و به جای جمعه دو شنبه اومدمبی مقدمه می رم سر اصل مطلب...

بذار از شنبه شروع کنم...یادته قرار بود شنبه امتحان مدیریت بدم؟گویا دعا هام اجابت شد...و امتحان افتاد هفته ی دیگهآره می دونم که چی می گی...حالا که شانس اوردم و امتحان به هفته ی دیگه موکول شد باید حسابی تلاش کنم که بتونم حداقل ۴ رو بگیرم(یه وقت فکرهای بد نکنین هاااااا امتحان از ۵ نمرست) آره خلاصه شنبه خیلی شانس آوردم...اما خداییش یه سری از بچه ها واقعا بچن و هنوز بزرگ نشدن.شایدم بزرگ شدن اما اخلاقشون این مدلیه که همیشه ساز مخالف بزنن...آخه سر همین موضوع یه چندتا از بچه ها لوس بازی در اوردن که ما درس خوندیم نباید امتحان عقب بیوفته...اما خدا رو شکر که نتونستن این دفعه برنامه رو خراب کنن...

شنبه ساعت آخر ریاضی داشتیم(نمی دونم تو دانشگاه هم می گن ساعت آخر یا یه چیز دیگه می گن..آخه همیشه با اصطلاحای دبیرستانی تابلو می کنم که سال اولیم)داشتم می گفتم ساعت آخر با امام قلی درس داشتیم طفلی یه لهجه ی خاصی داره ... نمی دونم کجاییه اما همیشه به جای "ا" میگه "او"...اولین جلسه که داشت  به خاطر سر و صدا کردن سر درس دادنش نصیحتمون می کرد گفت که " شماها از dabayrestan وارد دانشگوه شدین نباید این حرکات بچه گانه رو در بیارین!!!!!!" اقا تا ایشون این لغات گوهربار از دهن مبارکشون خارج شد یهویی کلاس رفت رو هوا...اوضاع کلاس بدتر شد که بهتر نشد یکشنبه هم قاط زده بود فجیع...بیچاره به مارال واسه اینکه ۲ بار از کلاسش رفته بود بیرون گیر داد و یه جر و بحثی راه افتاد که نگو...آخر سر برگشت و گفت که دیگه از جلسه ی دیگه نمیای سر کلاس من مارال هم که از صبح حالش خوب نبود و خیلی عصبی بود قاطی کرد و اوضاع رو خراب تر کرد...          خلاصه بعد کلاس رفتیم پیش استاده و یه استاد دیگه پا درمیونی کرد تا راضی شد که مارال رو حذف نکنه..

 واااااای اگه بدونی بر گشتی چی شد....از قزوین که اومدیم تهران هیچ چی حس نکردم.  تو تهران تا سوار ماشینای شهرک شدم و نشستم یهویی دیدم احساس کسی رو دارم که رفته آمپول بزنه...دیدم دارم می سوزم..برق از چشم پرید و خودمم با برق چشام پریدم هواااا... هرچی روی صندلی رو نگاه کردم چیزی ندیدم...آروم با ترس نشستم.دوباره دیدم داره یه چیزی میره تو تنم ... فهمیدم مشکل از صندلی نیست...دوباره پا شدم...می دونی چی دیدم؟؟؟؟... دیدم یه پونز رفته تو شلوارم...نمی دونم این پونز از کجا رفته بود تو شلوارم که از قزوین تا تهران چیزی احساس نکرده بودم ...اما خیلی بد بود خیلی...یادش که میوفتم دلم واسه خودم می سوزه...تازه تو دانشگاهم چند دفعه نزدیک بود یه بلایی سرم بیاد...یه بارش که با بچه ها سر پله ها ایستاده بودیم داشتیم حرف می زدیم من یه دفعه حواسم پرت شد یه قدم برداشتم عقب یه دفعه دیدم زیر پاشنم خالی شد و دارم کج میشم عقبی...اگه هنگامه دستمو نگرفته بود که پرت شده بودم پایین و دیگه کسی نبود که الان بشینه و اتفاقات روزهای زندگیش رو برات تعریف کنه...البته احتمال داشت که زنده بمونم اما چون از عقب داشتم پرت می شدم امکانش بود قطع نخاع بشم... تازه یه اتفاق دیگم از سرم گذشت  به جای اینکه دستم پاره بشه مانتوم خودشو فدا کرد و پاره شد اما حیف شد آخه دوسش داشتم... خلاصه که از قدیم گفتن تا ۳ نشه بازی نشه واسه منم ۳ شد و تموم شد اما از اون جایی که همیشه اتفاقای بد  واسم برکت دار میشهیه صدقه انداختم صندوق صدقات که این دفعه بیشتر ار ۳ نشه...آخه این دفعه معلوم نبود که از سرم رد شه و به خیر بگذره....

راستی اینم از شانس منه هاااا همیشه تعطیلات رسمی میوفته روزی که من کلاس ندارم...باور کن اگه من دوشنبه کلاس داشتم روز تعطیلی رو مینداختن یه روز دیگه

خوب دیگه من برم...واسه امروز کلی کار دارم که باید انجام بدم باید اتاقم رو که شده مثل بازار شام..و به قول مامانم بد تر از بازار شام مرتبش کنم و کلی کار دیگه... از فردا هم بشینم مدیریت بخونم تا که جمعه نیام و حر فای جمعه ی قبل رو تکرار کنم...

پس تا جمعه " حق یارتون"

نوشته شده توسط نگار... در 12:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم آذر 1384

امتحان مدیریت عمومی

یه هفته ی دیگم گذشت...چقدر زود روزها پشت سر هم میان و میرن...انگار همین دیروز بود که اولین پست رو نوشتمبه قول مامان بزرگا اینا همه لحظه لحظه ها ی عمر و جونی ما هست که می گذره و باید ازشون بهترین استفاده رو بکنیم نه اینکه منتظر بشینیم که امروز بگذره تا ببینیم فردا چی می شه...

اما زندگی من که فعلا داره این جوری می گذره...به کسی نگینا  روزها مو به جای استفاده فقط سپری می کنم.

واااااااای یادم رفته بود فردا امتحان مدیریت عمومی دارمخدا میدونه که چه درس بیخودیه...فقط و فقط حفظیه...اصلا ملموس و قابل فهم  نیست فکرشو بکن یه کتابی رو که تا حالا لاشم باز نکردی بدن دستت و بگن که ۱۱۷ صفحه ش رو بخون(یا به عبارتی طوطی وار حفظ کن) و شنبه بیا امتحان بدهتازه هنوز یه فصلش مونده واز اون فصلهایی ام که خوندم چیز زیادی یادم نمیادآره خودم میدونم نباید میذاشتم بمونه و رو هم تل انبار بشه اما خووب خدایش نمی شد یعنی اصلا حس درس خوندن نبود مخصوصا مدیریت عمومی آخه می دونی  بعد از کنکور و درس خوندن واسه کنکور آدم فکر میکنه که دیگه از درس خوندن آزاد و خلاص شده (می دونم الان چی میگی..می گی نه اینکه خیلی تو سال کنکورت خیلی درس خوندیاما خووووب دیگه)واسه همین حس درس نمیاد...حالا اینارو ولش کن بگو من چی کار کنم تازه چون مامان بزرگم یه خورده دوباره ناخوش شده و خونمونه امشب احتمالا یه سری مهمون داریم..هیچ وقت اون روزی که حال مامان بزرگم بد شد رو فراموش نمی کنم از شب تا صبح بیدار موندم و گریه کردم و از خدا خواستم که حالش رو خوب کنه...حالشم بهتر شده بود اما دوباره یهویی....

این چند روزه اینقده خر زدم که فکر کنم واسه کنکور اینقده نخونده بودماما با این حال چیز زیادی از درس یادم نیست...احتمالا امشب باید تا نزدیکی صبح بیدار باشم و درس بخونمتازه بدبختی اینه که عادت کردم راه برم و درس حفظ کنم اما اینقده پام درد میکنه که نمیشه راه برم آخه دیشب یکی از دوستام مهمونی گرفته بود اینقده ورجه وورجه کردم و رقصیدم که پام درد گرفتیکی نبود بگه که حالا اگه تو اینقدر حرکات موزون انجام ندی چی میشه! اما خدا وکیلی کلی خوش گذشت حالا خوشی بیشترش فردا که از جلسه امتحان اومدم بیرون معلوم میشه

در کل هفته ی بدی نبود مخصوصا یکشنبه که با بچه ها رفتیم رستوران اقبالی...آخ که چقدر خندیدیممدیریت رستوران که دیگه شاکی شده بود... باور کن اگه یه خورده بیشتر مونده بودیم میومد مینداختمون بیرون...دیگه کم کم دارم به دانشگاه وبچه هاش عادت میکنم...تازه از اینکه فقط شنبه یکشنبه می ریم دانشگاه زیاد راضی نیستم...اما خوب اگه بیشتر میشد خیلی خسته می شدیم...فکرشو بکن صبح ساعت ۵ از خونه بری بیرون شب ساعت ۹ بیای خونه... اگه بیشتر بود واسه ترم اول سخت بود مخصوصا زمستونا آخه میگن زمستونای قزوین خیلی سرده و برف معمولا تا زانو می رسه...البته من که هنوز به چشم خودم ندیدم

خوب دیگه خیلی نوشتم...آخه خوب یه هفته میشه که ننوشتم واسه همین حرف خیلیه...تازه کلی چیزای دیگه می خواستم تعریف کنکم اما باید برم درس بخونم ساعت شد ۱۱:۳۰ و من هنوز شروع نکردم به خوندن

خدا کنه امتحانمو خراب نکنماصلا کاشکی قبول کنه که امتحان رو بندازیم هفته ی دیگهحالا هفته ی دیگه میام و تعریف می کنم که چی شد...پس تا هفته ی دیگه " یا حق " .....

کسي مرا به آفتاب ، معرفي نخواهد کرد 
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد 
پرواز را بخاطر بسپار 
پرنده مردني ست

نوشته شده توسط نگار... در 11:35 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ