دوشنبه چهاردهم آذر 1384
شنبه رفتیم خونه ی صدف...وای که چقدر خوش گذشت...خودمم شدم یه پا فالگیر
...من نمی دونم چرا هر کی واسم فال می گیره تو فالم قلب می بینه
این دفعه یه قسمتی شم نبود...لابد این قلبه قلب مهربونه خودمه که یه نموره لبش پریده
حتما شک نکن
...ساعت ۳:۴۵ بود گفتیم برگردیم دانشگاه که بعد آنتراک بریم سر کلاس که غیبتم نخوریم. از شانس ما ایشون واسه اینکه یه وقت زبونم لال کسی این کار زشت رو انجام نده و بعد آنتراک واسه حاضر خوردن نیاد سر کلاس قبل آنتراک حاضر و غایب کرده بودن...والا هیچ وقت همچین کاری نمی کرد.نمی دونم چرا اون روز همچین تصمیمی گرفت مثل این که از نیت ما خبر دار شده بود
اینم از شانس ماست دیگه چه میشه کرد ...اما خداییش بدم نگذشتاااااا رفتیم نشستیم تو یه کلاس و سیمین شعراشو خوند.خیلی قشنگ بود یکی از شعراش خیلی به دلم نشست
حالا ازش می گیرم مینویسم البته با لحنی که خودش میخوند خیلی قشنگ می شد و به دل می نشست...
برگشتنی تو سرویس با بچه ها از روح و جن و خوابای ترسناکی که تعبیرش درست در اومده بود و از این چیزا حرف زدیم...تو سرویس نفهمیدم اینقده روم اثر گذاشته.وقتی رسیدیم تهران تا زه فهمیدم که یه ترسی اومده تو تنم...آخه خدایشم ترسم داره دیگه... فکرشو بکن ساعت ۹ شب یه دختر تنها تو خیابون
تازه قبلشم از این حرفای ترسناک زده باشه...تو خیابونای اصلی باز خوب بود شلوغ بود اما آخر راه همیشه باید یه مسیری رو که خیلی خلوت و تاریکه و تقریبا ۱۰ دقیقه طول میکشه تا برسم خونه رو طی کنم..اون جا بود که یهویی ترس اومد سراغم احساس کردم یکی داره پشت سرم راه میاد نمی دونم خیال بود یا واقعیت... قدم هام رو تند تر برداشتم...احساس کردم اونم سرعتش رو تند تر کرد.داشتم میمردم از ترس...ناخودآگاه شروع کردم به دویدن...وقتی رسیدم به کوچمون انگار دنیا رو بهم داده بودن
...هنوزم نمی دونم اون واقعیت بود یا خیال اما هر چی که بود به کسی نگفتم...آخه کلی با بابام صحبت کردم که" نه نمیخواد این راه رو بیای دنبالم همش ۱۰ دقیقه که بیشتر نیست...تازه یه نگهبانی هم سر یکی از کوچه ها هست(نگهبان که چه عرض کنم یا توی اتاقکش نیست یا اگرم هست پشتش به خیابونه و همه ی در و پنجره هاش بستن
البته اینارو بهش نگفتم...)خلاصه راضیش کردم که نیاد دنبالم و خودم این ۱۰ دقیقه رو هم بیام...آخه طفلی خودش وقتی از سو کار میاد خسته س حالا وقتی می خواد استراحت کنه بیاد دنبای من؟ دلم راضی نمی شه که ساعت ۹ پاشه به جای استراحت بیاد دنبال من...همین که صبح ها تا سر شهرک باهام میاد کافیه...تازه دارم سعی میکنم راضیش کنم این راهم نیاد اما این یکی رو دیگه نمی تونم...
هر چی خدا بخواد همون می شه مگه نه؟اگه قرار باشه اتفاقی بیفته هر کاری که ما بکنیم بازم میفته...
چه سر و صدایی راه انداخته این شکمم...روده بزرگه دیگه چیزی ازش نموند...من که کلی حرف دارم هنوز
اما خوب عیبی نداره بقیه ش رو جمعه میام می نویسم...
فعلا برم به درد و دل این معده م برسم
پس تا جمعه![]()
![]()
جمعه یازدهم آذر 1384
امممم...
اين شعر از حميد مصدق مي باشد.
تو به من خنديدي و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم.
باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك وتو رفتي وهنوزم سالهاست خش خش
گام تو تكرار كنان ميدهد ازارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت؟!!!!!!!!!!!!
چهارشنبه نهم آذر 1384
خاطرات دفن نشده...
راستی ی ی ی ی...
شنبه با بچه ها بعد از حسابداری می خوایم بریم خونه ی صدف فال بگیریم
آخه صدف فال قهوه بلده بگیره...ما هم از خدا خواسته کلاس ریاضی رو تعطیلش می کنیم میریم فال بگیریم
آخ که چه حالی میده سر کلاس خسته کننده ی امام قلی نریم
...
وای راستی نمی دونم واسه پایان ترم چی کار کنم...آخه همه درسام رو هم تل انبار شده...زبان که ۱۵ تا درس داده و من تاحالا نخوندم...همشونم پر از لغتای جدیده
حسابداری هم که از اصلاح حسابا تا اینجایی که درس داده چیزی نفهمیدم...البته چون نخوندم چیزی نفهمیدمااااااااا
اما دیگه واقعا باید بشینم شروع کنم به درس خوندن...این هفته که هیچی باید مدیریت بخونم اما از هفته ی دیگه میشینم درست حسابی سر درس...دیگه هم به گذشته فکر نمی کنم هر چی بوده گذشته و همه چیز رو میسپرم دست خدا هر چی که به صلاحمونه رو ازش میخوام نه اون چیزی که دلم می خواد بشه...میدونم که خیلی سخته فکر نکردن به این که چی میشه و چه اتفاقی می افته اما مگه اگه من بشینم فکر کنم چیزی عوض میشه؟!...نه هیچ چیز عوض نمیشه فقط اینجوری من روزهامو بی هیچ حاصلی طی میکنم...تازه با این حرفایی که این ۲ روزه شنیدم و منو به فکر انداخت دارم میفهمم که آدما چقدر می تونن بدجنس باشن و از ترس اینکه مبادا غرورشون لطمه ای ببینه دیگرورن رو خورد کنن ...اما شایدم اونا یه جور دیگه فکر میکنن و واسه ی کارهای تلخشون دلیلی دارن که می تونه قانعشون کنه...هر چی بیشتر فکر می کنم حس میکنم بیشتر دارم خودمو آزار میدم...نه دیگه فکر نمی کنم...اگه ازم پرسیدن میگم همه ی اون چیزی رو که اتفاق افتاده بود و توی ذهن من می گذشت.همه ی اون حرفای نگفته رو...وگرنه تو جایی که هیچ وقت بهش سر نمی زنم دفنشون می کنم...هرچند با اتفاقای این چند روزه باید خودمو واسه دفنشون آماده کنم...
اگه از حرفای بالا چیزی سر در نیاوردید عیب نداره...فقط من و خدام میفهمیم که چی گفتم
...یه وقت فکر نکنین حرف سر دفن مقتول هستااااا....واسه اینکه حس کنجکاویتون زیاد به جنب و جوش نیوفته فقط می تونم اینو بگم که حرف سر دفن خاطراتیه که تا حالا نگهشون داشته بودم و تازه در همین چند روزه فهمیدم که چه اشتباهی کردم و به خاطر دفن نکردنشون حالا باید غرورم خورد بشه...وقتی چیزی تموم میشه واسه چی باید خاطراتشو نگه دارم؟!!...شاید چون احساس می کردم تموم نشده...اما الان می فهمم که اشتباه می کردم...اشتباه...

