تبليغاتX
دفترچه خاطرات

جمعه بیست و پنجم آذر 1384

واسه خودم متاسفم...

دلم می خواد بنویسم...آره فقط و فقط می خوام بنویسم...می خوام اونقدر بنویسم تا سبک شم...اونقدر حرف بزنم تا دیگه احساس نکنم یه کوه حرف توی دلم سنگینی می کنه...

از خودم از دنیا از همه چیز بدم اومد...از سادگی و بی عرضگی خودم...چطور ایستادم تا اون هر چی میخواد بهم بگه؟! چطور نایستادم جلوی روش؟!چرا تا حرف می زنه نمی تونم جوابش رو بدم؟!چرا وقتی باهاش حرف می زنم و غرورم رو خورد می کنه ساکت می مونم؟!چطور بهش این اجازه رو دادم که باهام اینجوری رفتار کنه؟!شاید چون اشک مجالم نمیداد نمی تونستم جوابش رو بدم و فکر بکنم که چطور داره بهم توهین می کنه...شایدم چون خودش رو خیلی دست بالا گرفته بود منم باورم شده بود...

کاش چشام رو می بستم و باز می کردم و می دیدم همه چیز خواب و خیال بوده و همه ی این غصه ها فقط و فقط یه کابوس وحشتناک بوده...کاش چشام رو باز می کردم و می دیدم همون نوجوون  ۱۵ ساله ی پاکی هستم که کسی غرورش رو نشکونده و دلش رو تاریک نکرده...اما نه همه ی اینا حقیقتن...

کاش روزگار من رو به بازی نمی داد یا لااقل به بازی کسی که هیچ نشونی از وفا نداشت نمی داد...به خاطر فرار از له شدن زیر حرفای سنگینش همه ی تقصیرارو گردن گرفتم...اما من که گناهی نداشتم...من هنوز فکر می کردم با کسی هستم که پاکه...توی این لجن زارا مثل گل مردابه.اما اونم کم کم رفت پایین و توی مرداب غرق شد...می دونم نمی تونه این رو درک بکنه...نمی تونه درک بکنه که چقدر عوض شده اما نه از جور مثبتش...الان همه همین جوری هستن...هر کی رو می بینم همین افکار مسخره رو داره...منم نمی تونم درکشون بکنم...فکر می کردم با بقیه فرق می کنه اما نه هیچ فرقی نداشت...اونم یکی بود مثل بقیه...دارم خیلی تند قضاوت می کنم.شاید توی این دنیای بزرگ یکی باشه که هنوز پاک باشه و دلش رنگ گناه نگرفته باشه و حساس باشه...

خیلی احساس بدی دارم...احساس کسی رو که غرورش رو به تاراج بردن...نه نمی تونم ببخشمش...نمی تونم...به من میگه اونه که باید من رو ببخشه...به من میگه من باید بگم ببخشید...به من میگه....

وای خدا جون چقدر از این حرفاش حرسم می گیره...آره راست میگفت دوستم...به هیشکی رو نده ...واقعا واسه خودم متاسفم...من به کی دل باخته بودم؟!به کسی که معنی دل رو نمی فهمید...به کسی که واسه فرار از تنهاییش باهام حرف می زد...

متاسفم...متاسفم...متاسفم ...آخه خدا جون تقاص من این بود؟...اینقدر سنگین؟!...خورد شدن تا به این حد؟...انگار کور بودم...هیچ چی رو نمی دیدم...کسایی که اطرافم بودن و حقیقت رو می گفتن...الان می فهمم که چی می گفتن...الان معنی حرفاشون رو می فهمم...راست می گن که اگه می خوای عبرت بقیه نشی از تجربه های دیگران استفاده کن...اما آدم تا بلا سر خودش نیاد باورش نمی شه...میگه جریان من فرق میکنه...

اما می دونی چی بیشتر از همه آزارم میده؟...اینکه با دل پاک بری جلو و محبتت رو با خلوص قلبت نثار کنی اونوقت ببینی طرف هیچی نمی بینه و واسش هیچی اهمیت نداره... یه سری دسته بندی تو ذهنش داره که تو از این تقسیم بندی ها بدت میاد.متنفری...بعدش می بینی از اون دل پاکت چیزی جز تیرگی نمونده و محبتتم که دیگه نثار شده...حالا تو می مونی و یه دل گرفته...اگه اون طرف نامردی کنه و غرورتم نابود کنه که دیگه چیزی ازت نمی مونه...

الان خوب می تونم بفهمم که چی می گفت...حالا که از تقسیم بندی آدما توی ذهنش خبر دارم...من تو قسمت پست ترینش جا داشتم...اون قسمتی که آدم رو فقط و فقط برای خودش می خواد نه برای خودت حالا به هر دلیلی که می خواد باشه...الان که به حرفای اون موقع فکر می کنم می فهمم که چی می گفت...تازه می فهمم که چرا حرفام واسش عجیب و بی ارزش بود...توی ذهنم می بینمش که بی تفاوت به همه چیز پی کارای روزمره شه ...واسه خودم متاسفم...

حالا دیگه من موندم و یه دل گرفته و غرور به تاراج رفته...این بلایی هست که خودم سر خودم آوردم...درسته به دست یه آدم دیگه اما خودم باعثش شدم...

دیگه می خوام اون روزارو فراموش کنم...اون خاطراتی که یه روز واسم خیلی شیرین بود...اما الان...اما الان حالم ازشون بهم می خوره...وقتی یاد حرفامون می افتم انگار که توی یه اتاق بدون هوا زندانی شدم احساس خفگی می کنم...

اما دیگه می خوام دفنشون کنم...آره تصمیمم رو گرفتم...اونقده خاک روش می ریزم که زیر اونا له بشه و خودش جزئی از خاک بشه و دیگه نتونم ببینمش...اما اونم جزئی از روزای زندگیمه فراموش کردنش خیلی سخته...خیلی سخت...

خودم رو می سپرم دست خدا...دلمم میدم بهش...می گم که امانت دار خوبی نبودم...روم سیاهه...منو ببخش...این دل رو ازم بگیر...اگر که لایقش بودم...هر وقت که دیدی می تونم...دوباره باز پسم بده...اما تو رو خدا هر وقت که دیدی لایقم...هر وقت که دیدی دوباره عشق و احساس و مهرش رو نثار یه آدم نالایق نمی کنم...

نوشته شده توسط نگار... در 21:26 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384

ذوق هنری

از آسمون افتاد پایین...درست جلوی پام...فکر کردم که تنها اومده...اما بعدش دوستشم کنارش افتاد پایین...شلپ...تعدادشون هی زیادتر می شد...دیگه تند تند می افتادن پایین...خیلی زیاد شده بودن...دستمو دراز کردم تا بگیرمشون...داشتم نگاهشون می کردم که مامانم گفت...نگار بیا تو خونه...خیس می شی زیر بارون...                                                                                                                امممممم...خوب ذوق هنری بود دیگهیه دفعه ای گل کرد

تو این یه هفته ای کلی اتفاق افتاده اما نمی دونم چرا دستم نمیره به نوشتن...یه نیم ساعتی هست نشستم پشت کامپیوتر اما نمی شه...نمی دونم چرا...شاید چون یه عالمه کار انجام نشده دارم فکرم مشغوله و نمی تونم حواسمو بدم پی نوشتن...

دلم می خواد این دفعه یکی از شعرامو بنویسم(البته شعر نیست موج نوی آخه نه وزن داره نه قافیه) البته تازه نیست مال پارساله حالا دفعه های دیگه اون تازه هاشو می نویسم آخه باید تایپ کنماما این قبلا تایپ شده بود  :

خدا جون...تو غم اين دل تنگ رو خوب مي دوني / راز اين گريه هاي شبونه رو خوب مي
 دوني /  ميدوني چي مي گذره تو دلامون / چقده غصه ست پشت  نگاه هاي ساکتمون /
 هنوز شبا / وقتي نگاهت مي کنم / آرامش رو تو وجودم احساس مي کنم / با بارون هاي اين دو تا ابر سياه / گرد غصه رو از تو دلم پاک مي کنم / ديگه شبا ستارهات / تا منو از دور مي بينن / واسه سلام شبونه چشمک رو هديه مي کنن ....
نوشته شده توسط نگار... در 12:31 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ