چهارشنبه هفتم دی 1384
پروانه
این شعره داغ داغ بودا...همش ۳ ساعت از سروده شدنش می گذشت![]()
یکشنبه چه بارونی اومد...کلی کیف کردم...راننده اتوبوسام اعتصاب کرده بودن کلی توی ایستگاه زیر بارون منتظر ایستادم...آخرشم اتوبوس نیومد با یه شخصی اومدم خونه...اما همه ی کیفی که کرده بودم وقتی اومدم خونه و مامانم فهمید با شخصی اومدم از دماغم در اومد
...یه عا لمه دعوام کرد که مگه من نمی گم هیچ وقت سوار شخصی نشوووووو
....لا اقل سوار خطی ها می شدی
... خوب من چیکار کنم که اونجا واسه شهرک خطی نداره
...اما خداییش خیلی سر حال اومدم
...با اینکه وقتی رسیدم خونه مثل موش آب کشیده بودم و گوشمم درد گرفته بود می خوام بازم تکرار بشه...آخه خیلی بارون رو دوست دارم...هر وقت که بارون میاد می رم دم پنجره...اونقدر نگاه می کنم تا سیر شم
...
راستی امتحانم رو خوب دادم...اگه می شد تمرکز کنم نمره ی کا مل رو می گرفتم اما خوب باید به ۴ نفر می رسوندم...واسه همین یکی از سوالا رو نصفه نیمه ول کردم...بقیه رو هم رو جواب آخر مطمئن نیستم
... فقط من نفهمیدم چرا استاد محترم برگه ی سوالارو هم جمع کرد
...اگه پشتشون رو نگاه کنه با اون جوری که من نوشتم تقلبمون تابلو میشه که...آخه پشت ۵ تا برگه از ۲۰ و خورده ای برگه دست خط منه... اما فکر نکنم اونقدر بیکار باشه که پشت برگه ها رو نگاه کنه
...مگه نه؟!
یکشنبه امتحان زبان دارم...۱۵ تا درس همه شون پر لغت
...اینم مثل بقیه درسا تا حالا نخوندم
... امروز فقط۲ تا از درساش رو خوندم
...آخه پر لغته...سخته خوووووب...اما تا شنبه تمومش می کنم![]()
راستی دیشب داشتم کتاب ستاره ی متولد شهریور رو می خوندم...کلی تعجب کردم...آخه دیدم انگار من رو توصیف کرده
...مخصوصا اونجایی که در باره ی سلامتی بود که کاملا درست بود
...من طالع بینی رو قبول نداشتم اما این کتاب رو که خوندم باورش کردم
...
جمعه دوم دی 1384
نمی دونم...
خوب اونم راست می گفت...حق داشت...اگه از دور به ماجرا نگاه کنم حق رو به اون میدم ...حرفاشم منطقی بود...اون منطقی فکر می کرد و من...تو این دنیا منطقه که فقط حرف می زنه نه احساس...منم باید این رو از یکی یاد می گرفتم...هر چی بیشتر در این مورد حرف بزنم بازم حرف هست...واسه اینکه بحث رو عوض کنم میرم تو همون خاطره نوشتن
...
شنبه امتحان ریاضی دارم و تا الان که هیچی نخوندم
آخه نمی شد...اصلا وقت نبود...تازه همین یک ساعت پیش اومدم خونه... دو شنبه که رفتیم سرزمین عجایب سه شنبه هم که نشستم به پاک نویس کردن و خوندن متن هایی که یکی از بچه ها بهم داده بود
از چهارشنبه هم رفتم گردش خونه ی خاله و مامان بزرگ و برادر بزرگوار
و الان یک ساعته اومدم خونه...گفتم اگه برم بیرون و خونه نباشم واسه روحیه م خوبه
مارال و هنگامه رو بگو. همه ی امیدشون سر امتحان به منه
خبر ندارن که من از هفت دولت این هفته آزاد بودم...
راستی ی ی ی ...من چون دیدم شوق و اشتیاقم واسه درس خوندن خیلی زیاده و فقط خوندن درسای دانشگاه ارضام نمی کنه
(ارضاء رو درست نوشتم؟
خوب من دیکته م هیچ وقت خوب نبوده چی کار کنم
)آهان داشتم می گفتم ...واسه ارضاء شدن سه شنبه رفتم فرم ثبت نام کنکور سراسری رو گرفتم
گفتم حالا این یه ساله رو هم امتحان بدم..خدا رو چه دیدی شاید یه فرجی شد![]()
خوب دیگه من برم که کم کم بشینم سر درس...اگه این امتحانم بیافته عقب چــــــــــی مـــیـــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه هااااا
عالی میشه
اما ما اگه از این شانسا داشتیم اسممون رو میذاشتن شانس الله
بهتره واسه ضایع نشدن فجیع در فردا بشینم امشب حسابی بخونم![]()
پس تا بعد که دوباره بیام![]()
![]()
اینم یه شعر واسه اختام این پست![]()
دلم می خواد پنجره رو باز بکنم / تو عالم خیال خود یه کمی پرواز بکنم / دلم می خواد پر بکشم به آسمون / سر بزنم به کوچه ی قدیمی مون / به کوچمون همون کوچه که از وفا سرازیره / همون کوچه که آدماش باهم دیگه / دست به دست هم دیگه / پاکی رو فریاد می زنن /همون کوچه که آدماش تو چشماشون محبته / تو حرفاشون صداقته / همون کوچه که آدماش تو تموم وجودشون یه عشق پاک جاریه...![]()
