تبليغاتX
دفترچه خاطرات

دوشنبه دوازدهم دی 1384

تقدیر

دیگر نمی گویم هیچ...آرام و بی صدا چشم به راه تقدیر خواهم ماند...تقدیری که مرا بدین جا رسانده...تقدیری که پدری با پاکی چشمه های نور , مادری  با بخشندگی و مهربانی آفتاب و برادرانی با سخاوت دریایی نسیبم کرده...تقدیری که ۱۹ سال مرا مسافر جاده های فردا کرده...نه از او بیزارم و نه عاشق...اوهمراهیست که به انتخاب من همراهم نیست...توان راندنش نیز با من نیست...او همرهی جدایی ناپذیر با وجودم است...پس خود را به او می سپارم...جدال کافیست...دیگر هنگام سازگاریست...از جدال خسته ام...دیگر یارای مقاومت در خود نمی بینم...به اندکی سکوت و آرامش نیاز دارم...کاش کسی بود که این آرامش را به این خسته از سفر میداد...بری مدتی دیگر هیچ آوازی سر نخواهم داد...دیگر هیچ نخواهم گفت...

راستش خودمم نفهمیدم چی گفتمفقط هر چی اومد تو ذهنم رو تایپ کردم...شایدم ضمیر ناخودآگاهم اینارو گفت...

خسته و دلگیر از زمین و زمان و روزگار نیستم...دلگیر از آدما و خسته از جدال باهاشونم...نمی دونم کار درست کدومه...واسه همین یه نموره قاط زدم...اما مهم نیست...خلاصه می فهمم...اگرهم نفهمیدم لابد نباید بفهمم و کاری رو نباید انجام بدم...

نوشته شده توسط نگار... در 14:7 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ