تبليغاتX
دفترچه خاطرات

یکشنبه بیست و پنجم دی 1384

دیشب یه خواب خیلی عجیب دیدم...دیدم که تو یه باغ پر از درخت سیبم...روی درختا پر از سیبه...سیبه سرخ سبز همه جور سیبی بود...به نظر آبدار و خوشمزه می اومدن...دلم می خواست یکی شونو بچینم و گاز بزنم...اما نمی تونستم...آخه داشتم فرار می کردم...یکی داشت دنبالم می دوید...چهرش رو دقیق ندیدم...فقط یه لحظه صورتش رو دیدم که قرمز قرمز بود...انگار تو آتیش افتاده بود و سوخته بود...خیلی ترسیده بودم...به سختی نفس می کشیدم...بعدش یهویی خودم رو کنار یکی دیدم که خیلی از من درشت تر بود...قیافش رو اصلا یادم نمیاد...بهش چسبیدم و پشتش قایم شدم...دیگه نمی ترسیدم...آروم شده بودم...اونی که دنبالم بود بهم رسید اما به طرف ندوید...به ما دوتا نگاه کرد و از کنارمون رد شد...یک لحظه احساس کردم که می شناسمش..یادم نیست که چرا اما دلم به حالش سوخت...از اینکه اونجوری صورتش سوخته بود دلم ریش شد...اونی که کنارم بود همون جور من رو گرفته بود و من آروم شده بودم...

من معمولا خواب کم می بینم یا وقتی که می بینم یه لحظه از آینده رو می بینم که بعدآ تو بیداری اتفاق می افته(ترسناک شدم نه) یا وقتی که بیدار می شم خوابم رو یادم نمی یاد.اما این خوابه یه جوری بودهنوزم تو ذهنمه...میگن خوابتونو واسه کسی تعریف نکنین آخه اولین تعبیری که تو ذهنش بکنه چه خوب و چه بد همونجوری تعبیر می شه...ببینم کسی که این خواب رو می خونه یه وقت بد تعبیرش نکنه هاااااا...

ای بابا باز فردا صبح باید ساعت ۴ صبح بیدار شمآخه از فردا امتحانام شروع می شهو تا ۱۰ بهمن طول می کشه باز خوبه دانشگاه واسه صبح سرویس گذاشته وگرنه نمی دونستم چه طوری باید برم آخه امتحانا ساعت ۸ شروع میشه و تا قزوین با اتوبوس۲ ساعت و خورده ای راهه و ترمینال تازه ساعت ۷ شروع به کار می کنه...اولین امتحان ریاضیه بعدشم مدیریت و حسابداری و فارسی و زبان و تمام...واسه این امتحان که خوب نخوندم یعنی هنوزم تمومش نکردم...یادش بخیر...پارسال همین موقع ها بود...یه هفته درمیون جمعه ها می رفتم قلم چی امتحان می دادم...هیچ وقتم نمی خوندم......چه روزایی بود...همون شبش هم رتبه و ترازا رو می دادن...خاطراتش هم تلخه هم شیرین...یادش بخیر

زندگــي خيلي با ارزش تر از آن است كه يك جا بايستي و بگذاري كه زندگــي از مقابلت عبور كند . به داخل زندگــي بپر و با آن درگير شو .

پروردگارا به من آرامشی ده تا بپذیرم آنچه را نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم

بینشی ده تا تفاوت این دو رابدانم

مرا فهمی ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

نوشته شده توسط نگار... در 12:19 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ