یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
من معمولا خواب کم می بینم یا وقتی که می بینم یه لحظه از آینده رو می بینم که بعدآ تو بیداری اتفاق می افته(ترسناک شدم نه
) یا وقتی که بیدار می شم خوابم رو یادم نمی یاد.اما این خوابه یه جوری بود
هنوزم تو ذهنمه...میگن خوابتونو واسه کسی تعریف نکنین آخه اولین تعبیری که تو ذهنش بکنه چه خوب و چه بد همونجوری تعبیر می شه...ببینم کسی که این خواب رو می خونه یه وقت بد تعبیرش نکنه هاااااا
...
ای بابا باز فردا صبح باید ساعت ۴ صبح بیدار شم
آخه از فردا امتحانام شروع می شه
و تا ۱۰ بهمن طول می کشه
باز خوبه دانشگاه واسه صبح سرویس گذاشته وگرنه نمی دونستم چه طوری باید برم آخه امتحانا ساعت ۸ شروع میشه و تا قزوین با اتوبوس۲ ساعت و خورده ای راهه و ترمینال تازه ساعت ۷ شروع به کار می کنه...اولین امتحان ریاضیه بعدشم مدیریت و حسابداری و فارسی و زبان و تمام
...واسه این امتحان که خوب نخوندم یعنی هنوزم تمومش نکردم...یادش بخیر...پارسال همین موقع ها بود...یه هفته درمیون جمعه ها می رفتم قلم چی امتحان می دادم...هیچ وقتم نمی خوندم...
...چه روزایی بود...همون شبش هم رتبه و ترازا رو می دادن...خاطراتش هم تلخه هم شیرین...یادش بخیر
زندگــي خيلي با ارزش تر از آن است كه يك جا بايستي و بگذاري كه زندگــي از مقابلت عبور كند . به داخل زندگــي بپر و با آن درگير شو .
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم
بینشی ده تا تفاوت این دو رابدانم
مرا فهمی ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.![]()

