پنجشنبه بیستم بهمن 1384
دوستت دارم
حتي اگر قرار باشد
شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت
تمام پس كوچه ها را
زير باران، قدم بزنم.
این رو تو یه وبلاگ خوندم....خیلی به دلم نشست...یه چند وقتی بود حس و حال خاطره نویسی نداشتم واسه همین نمی تونستم بشینم خاطراتم رو بنویسم...اما دوباره تصمیم گرفتم بیام و بنویسم...
خوووووووب بزار ببینم از کجا واست شروع کنم...
دوشنبه رفتم انتخاب واحد... وای که چه روز خسته کننده ای بود...پدرم در اومد...آخر سر بعد از کلی سر و کله زدن تونستم ۱۵ واحد بردارم
خیلی کمه می دونم اما اگه می خواستم بیشتر بردارم باید ۴ روز می رفتم دانشگاه که خیلی سخت می شد...من نمی دونم آخه این چه انتخاب واحدیه که قبلش نمره هارو ندادن؟!...البته مال بقیه بچه ها رو داده بودن اما رشته ی ما فقط ۲تا از درسا نمره هاش اومده بود...
حسابداری و فارسی...
حسابداری ۲۰ شدم...اینقدر حال کردم که نگـــــــــــــــــــــــــو
...اما در عوض فکر کنم مدیریت رو بیافتم یا اگه پاس کنم با ۱۰ یا ۱۱ پاس شم
...اگه مدیریت رو بیافتم خوب اون وقت بازاریابی رو که این ترم برداشتم رو چی کارش کنم؟!!...خود به خود حذف می شه؟!؟
کاش یکی بود ازش می پرسیدم...از یکشنبه باید برم دانشگاه...سر کلاس کامپوتر تنهام آخه بقیه ی بچه ها زبان عمومی رو نگذرونده بودن باید زبان بر می داشتن....واسه همین یکشنبه تنهام
...باید تک و تنها برم ترمینال
...بعد از اون اتفاق بدم میاد برم ترمینال مخصوصا اگه تنهام باشم
...آخه بعد از انتخاب واحد بر گشتنی ۲تا آدم کثیف(از نظر اخلاقی البته) صندلی کنارمون نشسته بودن...اولش فکر نمی کردم آدمای بدی باشن واسه همین عادی باهاشون بر خورد کردم...اما وقتی که اتوبوس راه افتاد...خدا نصیبه گرگ بیابون نکنه همچین آدمایی رو...شروع کردن به مسخره بازی و چرت پرت گفتن...پسره پر رو برگشته بود دهنش تو صورت من بود...منم که از بس گردنم رو چرخونده بودم طرف پنجره گردن درد گرفته بودم...مرضیه هم که راضی نمی شد جاش رو با من عوض کنه و بیاد سر بشینه
...خلاصه عصبانی شدم و برگشتم یه چیزی بهشون گفتم...بد جوری حالشون گرفته شد
...دیگه تا تهران مثل آدم نشستن...اما دست از چرت و پرت گفتن بر نداشتن که...نمی دونم چی فکر کرده بودن!!!...خلاصه که بالاخره رسیدیم تهران...جلویی هامونم که به قول مرضیه فیلم سوپر بازی می کردن
...من هیچ وقت نتونستم درکشون کنم...یعنی اونا قبول ندارن که یه خدایی هست که می بینتشون؟به خاطر کاراشون ازشون بازخواست می کنه؟کاش یه روز بشه دیگه همچین آدمایی تو دنیا نباشن...خلاصه که از اون روز به بعد خوشم نمیاد برم ترمینال اونم تهنای تهنا
...
واقعا اینه اون ترمینالی که همه ترجیح می دن به جای سرویس با اون بیان تهران؟!.. من که این ترم ۲روزش کلاسام ساعت ۱۱ شروع می شه باید با ترمینال برم...اما خدا کنه دیگه یه همچین ماجرایی پیش نیاد
...
این متن زیری رو هم تو یه وبلاگ خوندم...خوشم اومد واسه همین ای صفحه رو با این متن تموم می کنم
وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم
وقتي او تمام شد...من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن!

