تبليغاتX
دفترچه خاطرات

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384

دیروز کلاسای این هفته م تموم شد...تا شنبه دیگه کلاس ندارمتازه کلاس شنبه م هم ساعت ۱۱ شروع می شه و لازم نیست صبح ساعت ۴ بیدار شم...تا ۷ می تونم بخوابماما در عوض کلی کار دارم...من نمی دونم آخه کدوم استاد عاقلی جلسه ی اول درس می ده؟!...حالا اگه فقط درس بود باز قابل تحمل بود...کامپیوترموضوع دادکه واسه جلسه ی دیگه تحقیق کنیم و بهش تحویل بدیم... بازار یابی هم ۲۸ تا موضوع تعیین کرد و واسه هر کی یکی از موضوع ها و تاریخ ارائه ش رو مشخص کرد تا اون روز کنفرانس بده...از شانس خوبم من اولین نفریم که باید کنفرانس بدمیعنی هفته ی دیگه باید کنفرانس بدم نمی دونم تا جمعه چه جوری باید مطلب گیر بیارم و خودم رو آماده کنم!...تازه جمعه هم مهمونی دعوتیم!!!...خدا خودش کمک کنه و به خیر بگذرونهخلاصه که این هفته باید کلی تلاش کنم

یکشنبه ساعت آخر متون اسلامی داشتیم...استادش آخونده...فقط  خدا کنه حافظه ش ضعیف باشه چیزی یادش نمونه...آخه همین روز اولی ۳ بار غیر مستقیم بهم تذکر داد...یه بارش که مجید اومده بود سر کلاس که بگه نمره ی ریاضیم ۲۰ شده(من نمی دونم اونا به نمره ی من چی کار دارن...همه ی نمره هام رو اونا گفتن خودم زحمت نکشیدم برم ببینم...فکرش رو بکن تو حیاط دانشگاه نشسته بودم حامد و دوستش از در دانشگاه اومدن بیرون و داد زدن که آره مدیریت رو ۱۳ شدیخلاصه یکی از درسات زیر ۱۹ شد...خداییش خوشحال شدماااااآخه می تر سیدم مدیریت رو بیافتم...اما نمی دونم چه گیری دادن به من)آهان داشتم می گفتم...مجید اومد تو کلاس و نشست و شروع کرد به حرف زدن با من (اصلا هم ازش خوشم نمی یاد...یه آدمیه که خیلی زود پسر خاله می شه...حالا خوبه من بهش رو ندادم وگرنه اگه رو می دادم دیگه چی کار می خواست بکنه!!...از اون روزی که برف اومد و مارال و هنگامه باهاشون برف بازی کردن خیلی پسر خاله شدن...خدارو شکر که  هر چی حامد اصرار کرد من گفتم نه و نرفتم بازی وگرنه یکی باید جمعشون می کرد...)خلاصه که شروع کرد به  اعلام نمرات و حرف زدن و گفتن اینکه باید شیرینی بدی و از این حرفا که یهویی آخونده برگشت گفت من هی به آقای بیابانی می گم که سر کلاس من دختر و پسر و جدا کنن و یه کلاس برای دخترا بزارن و یه کلاس واسه پسرا...اما امسال نتونستن...دختر خانوم هام موهاشونو بکنن تو..مثلا اینجا کلاس یه درس دینیه...آقا تا این رو گفت من کپ کردم...آخه بابا مگه حرف زدن چه عیبی داره!!این مسخره بازیا یعنی چـــــــــی!!!...بعدشم حواسم نبود آدامس دهنم بود داشتم بی هوا می جویمش که گفت این خیلی زشته که آدما بعد غذا خوردن دهنشون مثل حیوانات بجنبه!!!با آقایون نیستم با خانوم هام هستمخیلی بی تربیته مگه نه؟؟؟...بعد از اون داشت تنوین درس می داد تنوین نصب بود نوشت "دن" بعد گفت بچه ها این رو بخونید!!!یه دفعه مرضیه بهم گفت من یادم رفته ما در چه مقطعی درس می خونیم!؟ دبستان؟؟...من که قبلش به خاطر حرفای مسخره ای که استاده میزد و لهجه ای که داشت به زور خودم رو نگه داشته بودم که نخندم یهویی زدم زیر خنده...چشمتون روز بد نبینه استاد گرامی همچین چشم غره ای رفت که نگــــو!!!...خالصه که حسابی سر کلاسش تابلو شدم...

الانم باید بشینم ببینم واسه کنفرانس چی می تونم search کنمخدا کنه چیزی پیدا کنم وگرنه ۲ نمره به همین راحتی می پره!...

راستـــی امروز ولنتاینه...خدا کنه کسایی که هم دیگرو دوست دارن تا همیشه این احساسشون نسبت به هم  جاودان بمونه و کسایی که واقعا هم دیگرو می خوان به هم برسن...خداییش خیلی قشنگه که ۲ نفر از ته دلشون همدیگرو دوست داشته باشن...اما یه عشق واقعی و آسمونی این روزا خیلی کمه...خیلی...

 

عشق ورزيدن :

يکي شدن و پيوستن به ديگري و در او جرقه اي از خدا را يافتن است . آنگاه می توان پی برد عشق مانند يک آينه است ، هنگامي که ديگري را دوست داریم او آينه ماست ، و ما آينه او مي شویم و با منعکس نمودن عشق يکديگر نا متناهي را مي بينيم ؛

نوشته شده توسط نگار... در 17:24 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ