تبليغاتX
دفترچه خاطرات

چهارشنبه سوم اسفند 1384

توی این هفته ی گذشته یه عالمه اتفاق افتاده....امممممممممم بذار از شنبه شروع کنم :

شنبه ساعت آخر اخلاق داشتم...نمی دونم چرا از همون اول که استاد تشریف آوردن سر کلاس ازش خوشم نیومد...احتمالاٌ به خاطر تبلیغات منفی بود که راجع بهش شنیده بودم بودآخه همه می گفتن که افتضاح نمره می ده و خیلی هارو میندازه...نمره های شاگرداشم حرفای بچه هارو تایید می کردمنم نمی خواستم با این اخلاقم رو بردارم اما موقع انتخاب واحد تا من گفتم که اخلاق رو با انصاری(همون آخوندی که سرش یه نموره تابلو شدم)می خوام...اون آقاهه گفت که پر شدهحالا قبل من هنگامه بود و اون اخلاقش رو با انصاری برداشت اما از شانس من هنگامه آخرین نفر بود...آهان داشتم می گفتم....استاد اومد سر کلاس و شروع کرد به خوندن اسامی...اسم من رو یه جوری خوند من نفهمیدم که من رو خونده یا نه واسه همین با حالت پرسش گفتم بله؟ که اسم رو دوباره بخونه...دوباره خوند و رفت سراغ اسمهای بعدی...داشت درس می داد یه دفعه رفت تو مود خاطره تعریف کردن...خووب خندیدن سر کلاس یه امر طبیعیه مگه نه؟ من بدبختِ از همه جا بی خبرم گوش میدادم و بعضی وقتام با نسیم که کنارم نشسته بود سر یک سرس موضوعاتمی خندیدم...یه دفعه استاد گرامی بر گشتن گفتند که شماها فکر نکنین من نمی دونم شما واسه چی دارین می خندین...شماها یه تیکه تو حرف زن من پیدا کردین واسه همین تا من اون حرف رو تکرار می کنم می خندین...من قزوینیم واسه همین نمی تونم "ق" رو درست تلفظ کنم و به خاطر بالا رفتن سنم بین دندونام فاصله افتاده و تلفظ رو سخت تر کرده...من تازه دوزایم افتاد که بـــــــــــــــــله...از اون اولی که من  دوباره خواستم که اسمم رو بخونه استاد ارجمند فکر کردن که بنده بنای مسخره کردن رو گذاشتم...آخه اول فامیلی منم ق هست...بعدشم گفتن که این موضوع در ذهن و خاطر مبارکشون خواهد موند...اما خداییش من اصلا همچون منظوری نداشتم و موضوع خندمونم یه چیز دیگه بود...اما چی کارش می شد کرد دیگه...نمی دونم چرا این ترم این جوری می شه..اون از سر متون اینم از اخـــــــــلاق...

راستی دوشنبه کنفرانس داشتم...منم تا حالا اصلا کنفرانس نداده بودم...رفتم بالا و دیدم ۲۸ جفت چشم ذل زدن به من...هول کردم..قیافم اینقدر دیدنی بود که نگو...اما خودم رو جمع و جور کردم و شروع کردم...صدام یه نموره می لرزید اما اونقدر نبود که معلوم شه...خلاصه تموم شد...مثل اینکه خیلی خوب ارائه کرده بودمآخه استاد که به هیچکس چیزی نمی گه برگشت گفت که خیلی خوب بودنمره ی کامل رو گرفتم و اومدم سر جام نشستم...اما جداً بد فرم هول کرده بودم که حتی صدای دست زدن بچه هارم نشنیدم فقط  تو فکر این بودم که کی می رم سر جام می شینم...

شنبه بد جوری حالم گرفته بود و دلم شده بود مثل ابرای بهار که وقتی نگاشون می کنی انگار می خوان ببارن...بر گشتن اصلا حوصله ی منتظر موندن واسه اتوبوس رو نداشتم...حتی حال پر شدن خطی هارم نداشتم...فقط می خواستم زود تر برم خونه...واسه همین رفتم سر خیابون و یه ماشین گرفتم...همش قیافه ی مامانم جلو چشم بود که می گفت هیچ وقت سوار شخصی نشو مخصوصا شبا که دیگه اصلا....سوار شدم راننده شروع کرد به حرف زدن...گفتم از این مسافرکش پر حرفاست...منم حالم خوب نبود گوش نمی دادم چی میگه...یه دفعه دیدم برگشت ذل زد تو چشم گفت که آره الان از دانشگاه میام...ترم ۵ پزشکی ام...بیا این شمارمه...یه لحظه قلبم اومد تو دهنم...گفتم نکنه می خواسته اتو بزنه من نفهمیدم...اما قیافش به آدمایی که اتو میزنن نمی خورد...مثل اینکه قیافم تابلو شده بود که جا خوردم و ترسیدم...از تو داشبرد یه کارت در اورد برگشت عقبی گفت این کارتمه من مزاحم نیستم...اصلا جلوش رو نگاه نمی کرد نزدیک بود بزنه به یه ماشین...نمی دونستم باید چی کار کنم...گفتم می خوام پیاده شم...درو باز کردم زد کنار...هی می گفت این شماره رو بگیر من مزاحم نیستم...فقط ازت خوشم اومده...منم عصبانی پیاده شدم درو کوبوندم و رفتم وسط خیابون نزدیک بود تصادف کنم...از ترس اینکه نکنه دنبالم بیاد می دویدم...اما خوشبختانه نتونست دور بزنه بیاد این ور...خدا خیلی رحم کرد اگه می برد یه بلایی سرم می آورد چی کار می کردم...اما دیگه این واسم تجربه شد تا دیگه از این به بعد حرفای مامانم رو گوش کنم

اووووووووووووووووواه...یه عالمه حرف دارم که بگم...کلی از حرفام موندهاما الان باید برم...باید زنگ بزنم به ۲تا از دوستام...از یکی یه سری خبرای مهــــــــم بگیرمبه اون یکی هم تولدش رو تبریک بگمبعدشم ناهار درست کنم...آخه مامانم رفته بیرون و تا شب برنمی گرده...من باید ناهار درست کنم...اگه گفتی چی درست میکنم؟....نه اشتباه کردی... ماکارونـــــــــــــــــــــــــــــــــــی

بقیه ی اتفاقات رو بعدا تعریف می کنم پس تا بعد

نوشته شده توسط نگار... در 11:4 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ