تبليغاتX
دفترچه خاطرات

پنجشنبه یازدهم اسفند 1384

کاشکی می شد توی دلای آدما

توی رنگ نگاها

نشونی از غم نباشه

توی صحبت هر عاشقی

حرفی از بی وفایی و غم نباشه

این روزا آدما دیگه

دلشون برای هم

خیلی کمتر تنگ میشه

همه ی فکر و خیالشون

دغدغه ی فردا میشه

فردایی که تو ابهامه

نمی دونن چی میشه و چطور میشه

یکی تو فکر یه لغمه نون

 برای بچه های چشم به راهشه

اون یکی تو فکر پارتی پس فرداشه

 

خیلی بی ربط بود نه!!!

نمی دونم چرا زودتر این سال تموم نمیشههمه می گن این ترم خیلی زود می گذره...پس چرا نمی گذره!...اینقده دلم میخواد بدونم که آینده چی می شه که نگو...یه کتابی داشتم میخوندم نوشته بود همیشه اگه می خوای خوب زندگی کنی در حال زندگی کن...یه در آهنی محکم روی گذشته بکش و یه پرده ی ضخیم در برابر آینده آویزون کن و به گذشته و آینده کاری نداشته باش و در زمان حال زندگی کن...اما خیلی دلم میخواد از پشت پرده به آینده سرک بکشم...دلم میخواد بدونم نتیجه ی یه کار تو آینده چیه...یا عاقبت یه رابطه چی میشه... کاشکی پیشگو بودم...اونوقت نتیجه ی همه چی رو می دونستم و کار اشتباهی انجام نمی دادم....خیلی دارم چرت و پرت میگم...مثل اینکه بهتره فعلا برم

اینم یه نکته واسه اینکه این پست حداقل یه چیز سودمند داشته باشه :


دوست داشتن هميشه گفتني نيست
گاه نگاه است و سکوت

نوشته شده توسط نگار... در 12:50 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ