تبليغاتX
دفترچه خاطرات

سه شنبه شانزدهم اسفند 1384

تو اتاقم تنها نشسته بودم..درو بسته بودم ...بدجوری بی حوصله بودم...نمی دونم واسه چی اما دلم تنگ بود...شاید به خاطر مادرجون...شایدم واسه ی خودم...وقتی شنیدم بابا بزرگ صدف به خاطر سرطان فوت کرده...یاد مادر بزرگ خودم افتادم...بغض گلوم رو گرفته بود...رفتم کنار پنجره... پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم...چشام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم...وقتی چشام رو باز کردم صورتم خیس شده بود...به آسمون نگاه کردم و از خدا خواستم که مادرجون رو از ما نگیره...همیشه وقتی دلم می گیره میرم کنار پنجره و به آسمون نگاه می کنم و با خدا حرف می زنم...احساس می کنم اینجوری آروم تر می شم(این همسایه روبرویی هامون لابد با خودشون می گن این دختره یه تخته ش کمه که ذل می زنه به آسموناما خداییش خیلی حال می ده...از من به تو نصیحت که یه بار امتحان کن)

این هفته ای که گذشت شنبه ش خوب بود و یکشنبه ش بد و دوشنبه ش وسط...راستـــــــــــــــیمعذرت میخوام اما این استاد متون همون آخونده چقدر آدم بی خودیه...شنبه آخر وقت کلاس تموم شده بود داشت حضور غیاب می کرد...وسط های حضور غیابش اونایی که اسمشون رو خونده بود و اکثرا دختر بودن پا شدن رفتن بیرون...یکی از بچه های بامزه ی کلاسم تیکه انداخت که احترم کلاس رو حفظ کنید نظمش رو بهم نزنید...استادم برگشت گفت ...(اینجاش به علت رعایت موازین اخلاقی سانسور میشه) وقتی داشت این حرفو می زد هنگامه رفت بیرون منم پا شدم که برم...که یکی از پسرای بامزه به خاطر حرفی که آخونده زده بود روش باز شده بود برگشت تیکه انداخت که...(اینجاشم به همون علت سانسور میشه)دلم می خواست برگردم بزنم تو دهن اون پسره ی پررو ...اگه آخونده همچین حرفی نمی زد اون پسره ی پر رو هم به خودش اجازه نمی داد اون تیکه رو بندازه...واقعا راست می گن که آخوندا خودشون از همه بدترن...

دیگه جونم براتون بگه که...آهان...دوشنبه یکی از پسرا داشت با دوستش حرف می زد منم کاملا تصادفی شنیدم که چی می گفتداشت می گفت که دیشب با دوست دخترش رفته بیرون به اون دختره گفته که دیگه نمی خوادش و ازش خسته شده...گفت اون دختره زده زیر گریه و حسابی گریه کرده...بعدشم گفت که وقتی داشت گریه می کرد حسابـــــــی حــــــــال کردم...راستش بد جوری رفتم تو فکر...واقعا چرا پسرا همچین کاری می کنن؟...خیلی کم هستن کسایی که دوستیشون دوام داشته باشه...همیشه با احساس یه دختر بازی می کنن و بعد میرن سراغ یه دختر دیگه...آخه این دوستیا چه فایده ای داره؟ فقط به خاطر خوشگذرونی با یه دختر دوست می شن و بعد از یه مدت میرن سراغ یکی دیگه...البته بعضی از دخترام اینجوری هستن اما نسبت به پسرا تعدادشون کمتره...خیلی دلم می خواد بدونم تو ذهن پسرا چی میگذره...چی فکر می کنن...اصلا رو کاراشون فکر میکنن؟

نکته اخلاقی این پست :

پس از آخرين ديدار با دوستانت يادت باشد که ، به دوستاني فکر کن که ديگر فرصتي براي در آغوش کشيدن يکديگر ندارند .

نوشته شده توسط نگار... در 21:6 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ