پنجشنبه دهم فروردین 1385
شاید واسه همینه که خدا این دنیا رو موقتی آفریده...که اونایی که تو این دنیا همش سختی می کشن توی اون یکی دنیا بتونن لذت ببرن...پس اونایی که هم تو این دنیا خوشن و هم توی اون دنیا...اونا که سختی بدجوری نه اینجا و نه اونجا میکشن چی؟
نمی تونم واسه سوالام جواب پیدا کنم...گیج شدم...کاش می تونستم جواب سوالام رو پیدا کنم!
امیدوارم یه روزی بیاد که آدما همه باهم توی یه سطح باشن...و فقط خوب بودن و بد بودنشون ملاک تفاوتشون باشه...نه چیزایی مثل فرهنگ خانواده و پول و...
نگاه کن تو رو خدا جنبه ی پشت پنجره رفتن هم ندارم
یه پشت پنجره رفتن این همه فکر و سوال رو انداخت به جونم![]()
پاشم برم که خیلی حرف زدم
می خواستم یه کم دراز بکشم اما مثل اینکه استراحت به ما نیومده...آخه الان عموم زنگ زد گفت یک...دو ساعت دیگه میان اینجا...برم یه دوش بگیرم و به داد اتاق بیچارم برسم
البته من که می دونم اگه بهم ریخته باشه راحت تره
اما چه کنم که مامانم این رو درک نمی کنه![]()
تا دفعه ی دیگه احتمالا میشه جمعه ی هفته ی دیگه ![]()
![]()
سه شنبه هشتم فروردین 1385
نمی دونم چرا امسال برام با سالای دیگه فرق می کرد...همش احساس میکردم که این روزا دیگه تکرار نمی شه...حس می کردم می خواد یه اتفاقی بیافته و من دیگه این روزارو نمی بینم...احساس می کردم همه چی می خواد عوض شه! نمی دونم که چی می خواد عوض بشه... نمی دونم خوب یا بد...اما احساسم این رو می گفت...هنوزم همین حس رو دارم..اونقدر قویه که نمی تونم نادیدش بگیرم...شایدم نباید زیاد به اون چیزی که حس می کنم بها بدم...اما اکثر موقع ها اون حسی که برای اولین بار راجع به یه چیز یا یه شخص درونم احساس می کنم درسته!! حالا باید صبر کنم ببینم این دفعه م احساسم درسته یا نه
...
امسال سر سفره ی هفت سین واسه همه دعا کردم...واسه ی همه...سوم عید رفتیم مشهد...جات خالی خیلی خوش گذشت...برگشتنی از جاده ی شمال برگشتیم...رفتیم بندر گز...چقدر دریا آروم بود...هوام که دیگه نگو عالــــــــــــی بود...ساعت ۱:۳۰ شب بود رسیدیم خونه...داشتم می مردم از خستگی...تو مشهد با مامان اینا رفتیم سوغاتی بخریم... توی یکی از مغازه ها مامان اینا داشتن اونور خرید می کردن منم اومدم این ور که از این چیزای بامزه واسه اذیت کردن داشت ببینم چی داره...داشتم نگاه می کردم که پسره که این چیزا رو می فروخت اومدم جلوم...از زیر شیشه یه خونه برداشت و گفت این رو دیدین؟درش رو باز کنین ببینین ...خیلی جالبه...منم گفتم که نه توش ترقه داره باز کنم یهو می ترکه...گفت نه به خدا ترقه نداره آروم بازش کنین...منم باز کرد البته اونقدر این ور اورش کردم که آخر سر خود پسره کامل بازش کرد...ترسناک نبود...یه عقرب لاستیکی نرم می اومد رو دستت...بعدش یه خودکار آورد گفت که سرش رو فشار بدین بامزه س..قبل از من خودش چند بار فشار داد... چیزی نشد...منم که فکر کردم مثل قبلیه نباید زیاد ترسناک باشه..خودکار رو گرفتم...چشمتون روز بد نبینه...تا سرش رو فشار دادم...جیغ کشیدم و خودکارو انداختم رو میز و پریدم عقب
...چند لحظه همون جوری ایستادم..بعدش با همون حالت بهت گفتم این دیگه چی بــــــــود؟!!!...پسره که به زور خندش رو نگه داشته بود گفت این که چیزی نبود...شما زیاد حساسین..فقط یه جریان الکتریکی خفیف بوجود میاد!..همین!..خیلی بد بود
خداییش شوکه شدم...با خودم گفتم اگه بیشتر اینجا بمونم همه ی وسایل رو میاره که امتحان کنم
...خودکارو بهش دادم و با اخم گفتم اصلا هم جالب نبود
...تا پام رو از مغازه گذاشتم بیرون خندش ترکید و صداش رفت هوا
...آخه یکی نیست بهم بگه نمی تونستی جلوی حس کنجکاویت رو بگیری؟...آخه خوب خیلی دلم می خواست بدونم چی کار می کنه
...خلاصه که اون روز دوبار دیگه م شوکه شدم...مثل اینکه اون روز روزِ شوکه شدم من بود...دفعه ی دومش که یدونه از این بادکنک گنده ها درست کنار گوشت ترکید...دفعه ی دومشم که تو ماشین عقب نشسته بودم و سرم رو تکیه داده بودم به صندلی و چشام رو بسته بودم و داشتم یه خورده استراحت می کردم...که شهاب ضبط رو روشن کرد...نمی دونم کدوم از خدا بی خبری صدا رو تا آخر زیاد کرده بود
...تا ضبط روشن شد من که توعالم خودم بودم یهواز جا پریدم...کم مونده بود شیشه ها بشکنه
...
خلاصه که اون روز سه بار بند دلم پاره شد...خوب شد حالا بلایی سرم نیومد
...کاشکی اون خودکار رو خریده بودم...واسه اذیت کردن باحال بود![]()
راستی یه چیزی شد که خدا کنه یه وقت اتفاقی نیوفته...آخه من نمی دونم ساعت ۱۲ نصفه شب همسایمون پایین چی کار میکرد
...اینم شانس ماست دیگه...خوش شانس تر از من تو دنیا فقط خودمم![]()
امروز بابک اینا رفتن یزد...خیلی بهم اصرار کردن که منم برم اما اصلا حوصله ی مسافرت نداشتم...تازه همش ۳ روز مونده که بتونم با دل سیر حرف بزنم...این ۳ روزم از دست بدم؟...گفتم نه و شهاب جای من رفت...یازدهم برمی گردن...خدا کنه خیلی بهشون خوش بگذره...
راستـــــــــــــــــی عید همه مخصوصن کسایی که خاطراتم رو می خونن مبارک باشه...

