تبليغاتX
دفترچه خاطرات

پنجشنبه دهم فروردین 1385

امروز تو اتاقم پشت میز نشسته بودم...دفتر حسابداریم جلوم باز بود ولی حوصله ی خوندنش رو نداشتم...یه مدتی بدون هیچ فکر و هدفی اتاقم رو ور انداز کردم...مامان راست می گفت شده شبیه بازار شام...باید یه فکری براش بکنم...سرم رو برگردوندم عقب طرف پنجره...پرده رو زدم کنار...پا شدم و پنجره رو باز کردم...هوا عالی بود...چشام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم...هوای تازه ی بهار که تو ریه م پر شد حالم  جا اومد...چشام رو باز کردم و یه نگاه به آسمون انداختم...تو دلم همون دعای همیشه گی رو کردم... نگاهم رو از آسمون به خیابون چرخوندم...توی پیاده رو یه پسر بچه رو دیدم که یه گونی روی دوشش بود...گونی رو به زور با خودش می برد...دلم به حالش سوخت...ناخوداگاه رفتم توی فکر...خیلی فکر کردم اما نتونستم جوابی برای سوالایی که ذهنم رو پر کرده بود پیدا کنم...آخه چرا باید توی دنیا این همه تفاوت باشه؟چرا باید یکی حسرت یه لغمه نون رو داشته باشه و یکی دیگه ندونه پولش رو چطوری خرج کنه؟! ما آدما که وقتی به دنیا میاییم نمی تونیم انتخاب کنیم که کجا...توی چه خانواده ای...با چه فرهنگی و خیلی چیزای دیگه متولد بشیم...انتخاب این با ما نیست...پس چرا باید یکی جایی متولد بشه که لای پر غو بزرگ بشه و یکی دیگه جایی که هرشب از ترس اینکه نکنه برای فرداش غذا نداشته باشه خوابش نبره به دنیا بیاد...مگه دو تا بچه با هم چه فرقی می کنن که یکی تو یه خانواده ی خوب به دنیا میاد و بزرگ می شه ولی اون یکی ممکنه حتی خانواده ای نداشته باشه!! وقتی می بینم یه آدمی یکی دیگرو به خاطر پایین بودن سطح خانوادش مسخره می کنه یا که تحویل نمی گیره خیلی حالم بد می شه...باید به همه این شانس رو داد که توی یه شرایط جدید و بهتری یا متفاوت با اون چیزی که توش بودن زندگی کنن...چه تضمینی وجود داشت مثلا همین خود من الان جای اون پسر تو خیابون نبودم؟یا اون الان جای من نبود؟اگه روح من روز اول تو جسم اوم دمیده شده بود و روح اون تو جسم من الان من توی کوچه بودم!...اونوقت دیگه الان کسایی که من رو میشناسن و ممکنه ازم خوششون بیاد مطمئنا حتی حاضر نمی شدن باهام حرف بزنن!...من نمی تونم این رو درک بکنم که چرا انتخاب کجا متولد شدن با ما نیست...می دونی راستش یه بار یه جمله ای خوندم که می گفت این که ما کجا متولد می شیم مهم نیست...مهم اینه که هر جا که هستیم توی اون شرایط بهترین باشیم!

شاید واسه همینه که خدا این دنیا رو موقتی آفریده...که اونایی که تو این دنیا همش سختی می کشن توی اون یکی دنیا بتونن لذت ببرن...پس اونایی که هم تو این دنیا خوشن و هم توی اون دنیا...اونا که سختی بدجوری نه اینجا و نه اونجا میکشن چی؟

نمی تونم واسه سوالام جواب پیدا کنم...گیج شدم...کاش می تونستم جواب سوالام رو پیدا کنم!

امیدوارم یه روزی بیاد که آدما همه باهم توی یه سطح باشن...و فقط خوب بودن و بد بودنشون ملاک تفاوتشون باشه...نه چیزایی مثل فرهنگ خانواده و پول و...

نگاه کن تو رو خدا جنبه ی پشت پنجره رفتن هم ندارمیه پشت پنجره رفتن این همه فکر و سوال رو انداخت به جونم

پاشم برم که خیلی حرف زدممی خواستم یه کم دراز بکشم اما مثل اینکه استراحت به ما نیومده...آخه الان عموم زنگ زد گفت یک...دو ساعت دیگه میان اینجا...برم یه دوش بگیرم و به داد اتاق بیچارم برسم البته من که می دونم اگه بهم ریخته باشه راحت ترهاما چه کنم که مامانم این رو درک نمی کنه

تا دفعه ی دیگه احتمالا میشه جمعه ی هفته ی دیگه

نوشته شده توسط نگار... در 16:33 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم فروردین 1385

سلام خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم و آپ نکرده بودم...یه وقت نگی بی معرفت شدم  و بهت سر نمی زنم...نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...راستش اصلا ُوقت نمی شد..قبل از سال تحویل که همش این ور و اون ور دنبال خرید بودم و موقع اسباب کشی مادرجون هم بود و باید کمک می کردم...چقدر خوشحالم که مادرجون رفت خونه ی خودش! از ته دلم از خدا می خوام که آرامش رو بهش برگردونه...دیگه نبینم که یه وقتی دلش بگیره...

نمی دونم چرا امسال برام با سالای دیگه فرق می کرد...همش احساس میکردم که این روزا دیگه تکرار نمی شه...حس می کردم می خواد یه اتفاقی بیافته و من دیگه این روزارو نمی بینم...احساس می کردم همه چی می خواد عوض شه!  نمی دونم که چی می خواد عوض بشه... نمی دونم خوب یا بد...اما احساسم این رو می گفت...هنوزم همین حس رو دارم..اونقدر قویه که نمی تونم نادیدش بگیرم...شایدم نباید زیاد به اون چیزی که حس می کنم بها بدم...اما اکثر موقع ها اون حسی که برای اولین بار راجع به یه چیز یا یه شخص درونم احساس می کنم درسته!! حالا باید صبر کنم ببینم این دفعه م احساسم درسته یا نه...

امسال سر سفره ی هفت سین واسه همه دعا کردم...واسه ی همه...سوم عید رفتیم مشهد...جات خالی خیلی خوش گذشت...برگشتنی از جاده ی شمال برگشتیم...رفتیم بندر گز...چقدر دریا آروم بود...هوام که دیگه نگو عالــــــــــــی بود...ساعت ۱:۳۰ شب بود رسیدیم خونه...داشتم می مردم از خستگی...تو مشهد با مامان اینا رفتیم سوغاتی بخریم... توی یکی از مغازه ها مامان اینا داشتن اونور خرید می کردن منم اومدم این ور که از این چیزای بامزه واسه اذیت کردن داشت ببینم چی داره...داشتم نگاه می کردم که پسره که این چیزا رو می فروخت اومدم جلوم...از زیر شیشه یه خونه برداشت و گفت این رو دیدین؟درش رو باز کنین ببینین ...خیلی جالبه...منم گفتم که نه توش ترقه داره باز کنم یهو می ترکه...گفت نه به خدا ترقه نداره آروم بازش کنین...منم باز کرد البته اونقدر این ور اورش کردم که آخر سر خود پسره کامل بازش کرد...ترسناک نبود...یه عقرب لاستیکی نرم می اومد رو دستت...بعدش یه خودکار آورد گفت که سرش رو فشار بدین بامزه س..قبل از من خودش چند بار فشار داد... چیزی نشد...منم که فکر کردم مثل قبلیه نباید زیاد ترسناک باشه..خودکار رو گرفتم...چشمتون روز بد نبینه...تا سرش رو فشار دادم...جیغ کشیدم و خودکارو انداختم رو میز و پریدم عقب...چند لحظه همون جوری ایستادم..بعدش با همون حالت بهت گفتم این دیگه چی بــــــــود؟!!!...پسره که به زور خندش رو نگه داشته بود گفت این که چیزی نبود...شما زیاد حساسین..فقط یه جریان الکتریکی خفیف بوجود میاد!..همین!..خیلی بد بود خداییش شوکه شدم...با خودم گفتم اگه بیشتر اینجا بمونم همه ی وسایل رو میاره که امتحان کنم...خودکارو بهش دادم و با اخم گفتم اصلا هم جالب نبود...تا پام رو از مغازه گذاشتم بیرون خندش ترکید و صداش رفت هوا...آخه یکی نیست بهم بگه نمی تونستی جلوی حس کنجکاویت رو بگیری؟...آخه خوب خیلی دلم می خواست بدونم چی کار می کنه...خلاصه که اون روز دوبار دیگه م شوکه شدم...مثل اینکه اون روز روزِ شوکه شدم من بود...دفعه ی دومش که یدونه از این بادکنک گنده ها درست کنار گوشت ترکید...دفعه ی دومشم که تو ماشین عقب نشسته بودم و سرم رو تکیه داده بودم به صندلی و چشام رو بسته بودم و داشتم یه خورده استراحت می کردم...که شهاب ضبط رو روشن کرد...نمی دونم کدوم از خدا بی خبری صدا رو تا آخر زیاد کرده بود...تا ضبط روشن شد من که توعالم خودم بودم یهواز جا پریدم...کم مونده بود شیشه ها بشکنه...

خلاصه که اون روز سه بار بند دلم پاره شد...خوب شد حالا بلایی سرم نیومد...کاشکی اون خودکار رو خریده بودم...واسه اذیت کردن باحال بود

راستی یه چیزی شد که خدا کنه یه وقت اتفاقی نیوفته...آخه من نمی دونم ساعت ۱۲ نصفه شب همسایمون پایین چی کار میکرد...اینم شانس ماست دیگه...خوش شانس تر از من تو دنیا فقط خودمم

امروز بابک اینا رفتن یزد...خیلی بهم اصرار کردن که منم برم اما اصلا حوصله ی مسافرت نداشتم...تازه همش ۳ روز مونده که بتونم با دل سیر حرف بزنم...این ۳ روزم از دست بدم؟...گفتم نه و شهاب جای من رفت...یازدهم برمی گردن...خدا کنه خیلی بهشون خوش بگذره...

راستـــــــــــــــــی عید همه مخصوصن کسایی که خاطراتم رو می خونن مبارک باشه...

 

نوشته شده توسط نگار... در 16:22 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ