تبليغاتX
دفترچه خاطرات

پنجشنبه هفدهم فروردین 1385

 خلاصه این هفته م گذشت...از هفته ی دیگه باید برم دانشگاه! یه چند روزی بد جوری پشتم باد خوردهاصلا دوباره حوصله درس رو ندارم...اما دلم واسه دانشگاهمون...بچه هاش...راه قزوین...همه چیزش تنگ شده!...شنبه شاید نرم...اما از یکشنبه باید برم و دیگه حسابی بشینم سر درس و زندگی...همه ی درسام رو هم تل انبار شده!...هنوز کتاب اخلاق رو نخریدمنمی دونم واسه پایان ترم چه جوری باید بخونمش

فردا باید بریم خونه ی داداشم...چقدر دلم برای ارشیا تنگ شده...انگار نه انگار که چند روز پیش دیدمش...شده عشق اسپایدرمن...ازش می پرسم بزرگ بشی دوست داری چه کاره بشی؟! میگه اسپایدرمـــــن!!اولش بچه م دوست داشت دکتر بشه! بعدش که سوار هواپیما شد گفت می خوام خلبان شم! حالام اسپایدرمن!!...عین خودمهبه عمه ش رفته...منم وقتی بچه بودم دوست داشتم همه کاره شم...اما آخرش هیچ کاره شدم...فعلا دانشگاه م رو برم تا ببینم آینده خدا چی می خواد

من نمی دونم چرا هر بچه ای تا من رو می بینه میاد طرفم و می خواد باهاش بازی کنم!...راستش من از بچه ها بدم نمی آد بلکه خوشمم میاد...اما اگه بالای ۲ سال باشن بیشتر از ۲ساعت نمی تونم تحمل کنم...آخه یه خورده که بهشون رو میدی از سر و کله ت بالا می رن و کلافه ت می کنن...اما بچه زیر ۲ سال رو تا ۱۰ ساعتم باهاش باشم خوشم...آهان این رو می خواستم بگم...ببین حرف از کجا به کجا کشیده شد!

دیروز داییم اومد یه سر خونمون با بابام کار داشت...دیدم مهرنازم باهاش اومده...تا اومد خونه گفت که نگار منم با بابام اومدم تا یه خورده پیشت بشینم...منم گفتم خوب کردی عزیزم!...خوش اومدی...یک دقیقه که گذشت خودش رو لوس کرد و با صدای بچه های لوس گفت که نگار میای بریم تو اتاقـــــــت با هم بـــــازی کنـیــم؟...من یه خورده نگاش کردم (راستش اصلا حوصله ش رو نداشتم!...داشتم تو اتاقم واسه ی دل خودم یه چیزایی می نوشتم)اول گفتم نه...بیا یه خورده همین جا بشینیم...باز خودش رو لوس کرد و گفت بیــــــــا دیگه!..دیدم نه خیر مثل اینکه نمی شه...گفتم باشه...رفتیم تو اتاق...من نشستم پشت میز تا کاغذام رو جمع کنم...گفت داشتی درس می خوندی؟ گفتم آره..یه عروسک رو برداشت و گفت میای همون بازی رو که اون روز عید باهم کردیم رو بکنیم؟!...راستش اصلا حالش رو نداشتم...خدارو شکر که آلبومم تو اتاق بود و چشش بهش افتاد منم گفتم مهرناز دلت می خواد عکسام رو ببینی؟خلاصه با دیدن عکس سرگرمش کردم تا داییم صداش زد که بیاد که برن...منم تندی آلبوم رو بستم و گفتم مهرناز بابات منتظرهاونم دلخور از اینکه نتونسته بازی کنه گفت دفعه ی دیگه که اومدم بازی می کنیم!...منم گفتم حتمـــــــــــــــــــــــــا...حالا تو برو...ولی نفهمید این حتما از اون حتما هاست...

اما واقعا دنیای بچه ها واسه خودش دنیاییه هااا...وقتی با ارشیا بازی می کنم و جای عروسکا براش حرف می زنم یاد بچه گی هام می افتم...همیشه میره تو خونش می شینه و منم کله م رو از در می کنم تو و باهاش بازی می کنم...خیلی پاکن بچه ها...هیچ دغدغه ای ندارن...اگه قهر کنن با یه شکلات آشتی می کنن!...زودی هم چیز یادشون میره...دنیا ی بچه ها رو خیلی دوست دارم...هر چی که تو ذهنشون بیاد رو می گن...بعضی وقتا یه حرفایی می زنه که می گیرمش تو بغلم و ماچش می کنم!...همیشه از ماچ کردن بدش میاد.واسه همین همیشه کلی باهاش کشتی می گیرم تا بتونم ماچش کنم.

خیلی خوابم میاد...برم یه کوچولو دراز بکشم که بعدش کلی کار دارم...

پس فعلا تا هفته ی دیگه

 

نوشته شده توسط نگار... در 15:55 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ