تبليغاتX
دفترچه خاطرات

سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385

به زودی از سرزمین این بی وفا مردمان کوچ خواهم کرد

به شهری می روم غریب

شهری که در آنجا تهی شوم از کینه

آن روز را می بینم...

آن روز را که خواهی دید اشتباهت را

ولی دیگر چه سود...

می روم و دیگر از دوری نخواهم گریست

لبخند خواهم زد...

به تلخی ها یت به سیاهی هایت....

خواهم رفت و تو را با رفیقانت تنها خواهم گذاشت...

دیگر مجالی برای جبران با قی نیست....

شاید اکنون نفهمی که چه شده!

ولیکن آینده را می بینم...

می بینم خسته از جدال روزگار

درمانده

دل شکسته

آن روز خواهی دانست که چه شده!

خواهی دانست اشتباهت را

آن روز را میبینم...

ولی دیگر چه سود! ... چه سود!

اینم از اون متن ها ی ادبی بود که یهو اومد تو ذهنمگفتم تا داغه بیارم بنویسم....الان باید برم بیرون ساعت ۶:۳۰ قرار دارم...تا حاضرشم و برسم شده ۶:۳۰ واسه نوشتن خاطره هام پنجشنبه میام...پس تا پنجشنبه

نوشته شده توسط نگار... در 18:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385

سلام...دلم می خواد به همه سلام کنم...دلم می خواد سلامم رو فریاد بزنم...نه... به سرم نزدهاز خوشی زیادی هم نیست...اما می خوام دیگه هیچ غمی رو به دلم راه ندم! دلم می خواد همون نگار ۵ سال پیش بشم... بی خیال بی خیال...بسه هر چی فکر فردا رو کردم...می خوام آزاد باشم...بدون دغدغه ی فردا...لا اقل امشب رو بی خیال دنیا بشم...می خوام از دلم بنویسم...می خوام هر چی رو که گفت بنویسم...از بوی بهار.. از عطر درختا...چه قدر لطیف حرف زدم...اصلا بهم نمیاد

یکشنبه اولین روز بود...رفتم دانشگاه...از همون دم در سلام علیک شروع شدهر قدمی که می اومدم یکی رو می دیدم... دیگه تا برسم کلاس از هر چی سلام علیک بود بدم اومد دلم خیلی تنگ شده بود واسه دانشگاه...شنبه که نرفته بودم کلی اتفاق افتاده بود...بچه ها نشستن به تعریف و منم از بس خندیدم دلم رو گرفته بودم و اشکام رو پاک می کردم!...نمی دونم چرا این ترم اصلا دست و دلم به درس نمی ره... همش دلم می خواد کلاسارو دودر کنم و با بچه ها بگردیم...با این وضعی که پیش می ره آخر ترم بد جوری به صرافت می افتم! البته دیروز یه نموره حسابداری خوندم...اما خووووب درسای دیگه چی؟

توی این چند روزه به یه نتایجی رسیدم...نمی دونم که تا چه حد درسته...اما می دونی...به نظر من هر چی بیشتر به یکی توجه کنی و اون طرف هم این رو بفهمه بیشتر ازت دوری می کنه!...شاید با خودش می گه لابد چی هست که یه آدم این جوری اسیرش شده!!!نمی دونم شاید هم اشتباه می کنم!اما این رو چند بار و میون دوستام دیدم...به هر کی خیلی توجه کردن اون آدم خودش رو گرفته...در عوض اونایی که اعتنایی به طرفشون نداشتن بیشتر اون آدم قدرشون رو دونسته!...یعنی واقعا این نتیجه ای که بهش رسیدم درسته؟!

امروز رفتیم ازدواج به سبک ایرانی...چقدر خندیدیم... قشنگ بود....اگه وقت کردین برین...ارزش دیدن داره...لا اقل یه خورده آدم رو می خندونه!

آآآآآآآآآآآآخ یادم رفته بـــــــــــــــود...واسه کامپیوتر باید پروژه حاضر کنم!...هفته ی دیگه م باید ببرم...منم که هیـــــــــچ کاری نکردم...اما یه فکریپروژه داداشم رو میبرمکی به کیه!!می گم کار خودمه

نمی دونم چرا استاده باهام چپ افتاده...شاید از بس کلاساش رو دودر کردم اینقدر چپ افتاده!خدا آخر ترم رو به خیر بگذرونه اصلا من نمی دونم چرا تو همه ی کلاسا من تو چشمم؟اگه یه کلمه حرف بزنم استاد گرامی می بینه! حالا اگه کنار دستیم حرف بزنه اصلا توجه نمی کنه هاااانمی دونم چرا...اما هر کاری بکنم نه تنها استاد حتی بچه های کلاس هم می فهمن...سر کلاس نشسته بودیم سرم رو گذاشتم رو میز...مرضیه گفت چته؟ منم خیلی آروم گفتم خوابم میاد...حتی مرضیه هم درست نشنید ... یهو یکی از پسرای کلاس گفت هیچیش نیست...خوابش میاد...من رو می گی جا خوردم...خوابم از سرم پرید...آدم نمی تونه یه لحظه تو کلاس آرامش داشته باشه!

تا حالا شب ننشسته بودم به خاطره نوشتن...حس جالبی داره...آدم راحت تر می تونه حرف بزنه...شاید از این به بعد دیگه شبا آنلاین شم واسه خاطره نویسی

راستی شاید دفعه ی دیگه ی آپ کردنم خیلی طولانی بشه...از الان می گم که باز نگی بی معرفت شدم

پس تا دفعه ی دیگه

نوشته شده توسط نگار... در 23:7 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ