پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385
چه بگیر بگیری شده دانشگاه و تو خیابون...دوست یکی از دوستام
(حکایت تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشیه
) رو گرفتن و ۸ ساعت تو بازداشت گاه نگه ش داشتن
تازه اون طفلی نه تریپش نا جور بود نه آرایشش...یه مانتو تقریبا تا زانو پوشیده بود و یه نموره آرایش داشت...باورم نمی شه!
تو دانشگاه مونم حراستیه که به هیچی کار نداشت بد جورگیر شده! دوشنبه یکی از پسرا یه بلوز جذب با آستین خیلی کوتاه پوشیده بود و یه کت م روش تنش کرده بود...حراستیه بهش گفت کتت رو دربیار ببینم زیرش چی پوشیدی؟ نفهمیدم پسره چی گفت که حراستیه لباس پسره رو از یقه گرفت و پاره کرد
طفلی پسره با لباس پاره جا خورده بود...تازه حراستیه پررو پررو برگشت گفت چیه؟نکنه طلب کاری؟ این منم که باید طلب کار باشم که تو با این ریخت اومدی دانشگاه
...خلاصه که جریاناتی داریم تو دانشگاهمون![]()
اما واقعا این رفتار از یه آدم بعیده!
راستــــــــــــــــــــــــــــــــی
...شنبه تو ترمینال فیلمی داشتیم
...یه پسره برای دوستش جا گرفته بود یه دختره هم تو همون زمان می خواست اونجا بشینه...مثل اینکه باهم رسیدن سر صندلی...دختره پاش رو گذاشته بود رو صندلی به پسره گفت نمی ذارم بشینی اینجا جای منه
...پسره هم پای دختره رو گرفته بود داشت از روی صندلی بر می داشت که یه دفعه دختره دستش رو برد بالا و با مشت کوبوند تو صورت پسره!!
بد بخت جا خورد...مونده بود که چی کار کنه! حالا یه پسره م که کنار من نشسته بود غیرتی شده بود
عصبانی می گفت شیطونه می گه پاشم حالش رو بگیرم
...خجالتم نمی کشه دختره ی سلیته(یا سلیطه
)می بینید تورو خدا چه آدمایی پیدا می شن؟ سر جا دعوا می کنن!!...داشتم می ترکیدم از خنده!
چند روزه که بارونای قشنگی میاد...منم که عاشق بارون
حال می کنم به خدا![]()
خدا خودش یکشنبه رو به خیر بگذرونه!کنفرانس رو می گم
دعا کنین که نمره م رو بهم بده! وگرنه...
می افتم!!
اینم یه شعر واسه اختتام این پست...مال هفته ی پیشه...واسم آشنا بود...شاید جایی خوندمش و الان فکر می کنم خودم گفتمش
امروزم یدونه نوشتم اما طولانیه...بهتره تو همون دفتر بمونه![]()
همه جا تاریک است
دل ها تاریک است
چشم ها تاریک است
و در آن دور
کور سویی می بینم
که می رود رو به خاموشی...
جمعه یکم اردیبهشت 1385
اگه بدونی چقدر امروز خسته م
...از چهارشنبه تا حالا دارم برای اسباب کشی کمک می دم...تازه امروز یه خورده استراحت کردم...آخه یهویی شد...چهارشنبه تازه تصمیم گرفته شد که خونه عوض شه
...فکرش رو بکن! چهارشنبه و پنجشنبه مشغول جمع کردن اسباب و اثاثیه بودیم...امروزم که کامیون میاد برای جابجا کردن...اما من چون فردا دانشگاه دارم و الانم از بس که پله هارو پایین و بالا رفتم دارم از پا درد می میرم
دیگه امروز نرفتم کمک...هر چند امروز کمک آنچنانی هم نیاز ندارن...کارگر میاد اسباب رو می بره و اونجا می چینه تو خونه...تازه مامان اینام رفتن...فقط من موندم و من
...تهنای تهنـــا
...
راستش رو بخوای از اینکه ساناز اینا دارن از غرب میرن دلم گرفته...آخه خیلی دور می شن
...خود سانازم دست کمی از من نداره.
..دیگه نمی تونم زود زود ببینمشون...آخه ساناز مثل خواهر نداشتمه.. نمی خوام ازمون دور بشن
...
از بس که همه گفتن چه خبره...چقدر پیش سانازی...یا چقدر ساناز خونتونه...چرا همیشه تو حرفات یه سانازم باید باشه!..حالا راحت شدین؟دارن از پیشمون میرن
...بترکه چشم هر کی که طاقت دیدن نداشت![]()
این هفته واقعا هفته ی پر باری بود از نظر درسی
...لای هیچ کدوم از کتابا باز نشد...خوب من چی کار کنم...دست من که نبـــــود...نمی تونستم که نرم کمک
...فقط تنها شانسی که آوردم این بود که دوشنبه حسابداری زیاد درس نداد
(آخه دوشنبه نرفتم دانشگاه
یکشنبه جاتون خالی مهمونی بودیم...غذای چـــــــــــــــــرب
... تا برسیم خونه شد ۲ منم دیدم حوصله ش رو ندارم ساعت۴ صبح بیدار شم...آخه خدا وکیلی انصاف نیست که آدم ساعت ۲ بخوابه ۴ پا شه...تازه بیدار شه بره قزوین
)خلاصه که این هفته فقط شنبه بود که لای کتابی رو باز کردم...اونم تو دانشگاه وقتی استاد خواست تمرین ها رو حل کنه
...
نمی دونم چرا چند روزه یکی از چشمام بد جور درد می گیره ...یهویی درد می گیره طوری که نمی تونم چشمم رو باز نگه دارم...بعد دردش کمتر می شه و یه یک دو ساعتی آروم می شه...الانم دوباره درد گرفته...اینجا رو با مطب دکتر اشتباه گرفتم
...فکر کردم اومدم دکتر و باید توضیح بدم
...اما جدی اگه دردش همین طور ادامه داشته باشه باید یه دکتری برم
...
خوب دیگه من برم لباسام رو که ریختم رو تخت یه اتویی بزنم و یه فکری هم بکنم تا شب که تنهام چی کار بکنم
...
پس تا دفعه ی دیگه![]()
![]()

