تبليغاتX
دفترچه خاطرات

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

سلام... من دوباره اومدم یوهوووو

مثل اینکه دوباره دارم به اینجا اومدن و نوشتن عادت می کنم این جای امیدواری داره! آخه وقتی اینجا میام و می نویسم وقتی که حرف میزنم و خالی میشم به آینده م امیدوار می شم خوب چی کار کنم دیگه دلم می خواد حرف بزنم تعریف کنم تو هم باید گوش بدی هیچ راه فراری نداری

فردا کنفرانس دارم یا به عبارت با کلاسش سمینار...اما هنوز حاضر نکردم..نمی دونم چرا از همون روز اول که استاد گرامی تشریف آوردن سر کلاس من نسبت بهش حس دافعه پیدا کردم... البته تو اکثر مواقع تو اولین برخوردم با کسی که تا حالا ندیدمش و نشناختمش وقتی یه حسی نسبت بهش بهم دست میده درست از آب درمیاد... مثلا سر مهرآور(استاد تجزیه سیستم)  یه حس چندش بهش داشتم که آخر ترم فهمیدم کاملا درست حس کرده بودم و آدم کثیفیه از نظر اخلاقی در صورتی که هر کی می بینتش میگه چه استاد باحالیه...  در مورد دوستام و آدمای اطرافم این حس تا حد بالایی درست از آب در اومده

فقط بدی کار اینجاست که دل به دل راه داره یعنی این آقایی که فردا باید واسش کنفرانس بدمم حتما بهم حس دافعه داره

البته قانون جذب میگه هیچ فکر منفی نیار تو ذهنت وگرنه برآورده میشه پس منم میگم اون حتما از ارائه من خوشش میاد...من حتما نمره کامل رو خواهم گرفت

راستی دیشب تا ساعت ۹ سر کار بودم...توسلی گفت باید یاد بگیرم که چجوری اظهار نامه بنویسم...منم نشستم کنارش هر چی که پرسید فهمیدی گفتم بله بله که گیر نده رد کنه...منم خسته شده بودم هیچی نمی فهمیدمفقط می خواستم زودتر برگردم خونه!

وقتی که کارمون تموم شد برگشت گفت شنبه یه اظهار نامه سفید رو خودت پرش می کنی منم نگاه می کنم که چی کار کردی می خواد ازم امتحان بگیره! منم که تو خواب و خستگی دست و پا می زدم و هیچی نفهمیدم! حالا موندم که چی کار کنم! آخه همچینم با اعتماد به نفس می گفتم بله فهمیدم که خودشم تعجب کرده بود با خودش می گفت حتما من نابغه م 

وای که چه آبروریزی کردم جات خالی بود... توسلی داشت با مداد می نوشت فدائی گفت که چرا با خودکار نمی نویسی که دیگه دوباره کاری نشه...منم خواستم بگم که خیلی دقت میکنه که دفعه ی آخر که با خودکار می نویسه حتما درست باشه...برگشتم گفتم" آخه دقتشون خیلی بالاست" بعد که این لغات گهربار از دهنم خارج شد به خودم اومدم و فهمیدم که چه تیکه ای انداختم! منظورم رو کاملا عکس بیان کردم... گفتم یعنی اون حواسش کاملا پرته!...اما خوب من که منظورم اون نبود کهمن نمی دونم حالا اگه من حرف نمی زدم و ساکت می موندم کسی می گفت چرا من حرف نزدم؟!!

واااااااای راســـــــتی یکشنبه رفتیم آدرینا رو دیدیم(آدرینا بچه ی دختو عمومه)....وای خدای من چقدر این بچه خودنی و شیرین بود من هیچ وقت از نوزاد خوشم نیومده همیشه میگم بچه بالای ۲ ماه و زیر ۴ سال خوبه...اما این خیلی خواستنی بود واقعا دلم می خواست با خودم بیارمش خونمون

از فردا می ترسم..الان ساعت نزدیک ۵ عصره...من هنوز کنفرانس رو حاضر نکردم آخه من چی کار کنم واسه فردا خدایا خودت یه کاری کن فردا استاده حس منه من خیلی خوب ارائه دادم!  اما اولش کمک کن که بخونم و تمومش کنم

اما وقتی به این موضوع فکر می کنم که این دیگه ترم آخره امیدوار می شم به گذروندن این ترم

خوب دیگه فکر کنم سرت رو یه کمی بیشتر از همیشه درد آوردم من برم کنفرانسم رو حاضر کنم... خدا کنه از پسش بر بیام...

پس تا دفعه ی دیگه که بیام و بازم واست پر حرفی کنم  بای

 

نوشته شده توسط نگار... در 16:53 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم تیر 1388

بلند شو و روی پاهات وایستا...

وای که چقدر سخته شروع کردن واسه نوشتن... چقدر سخته دوباره دست به کیبرد شدن و نوشتن...

اوه سلام یادم رفت بکنم ســــــــــــــــــــــــــــــــلام.

وقتی شروع کردم به نوشتن این وبلاگ تازه رفته بودم دانشگاه و حالا که دارم می نویسم دیگه داره دانشگام تموم می شه! ۴ سال گذشت... چقدر سریع! انگار همین دیروز بود که بابام گفت نگار فردا می ریم ثبت نام!( آخه نمی خواستم برم... می خواستم واسه سال دیگه بخونم اما بابا نذاشت...گفت اگه درس بخون باشی هم دانشگاه میری هم واسه سال دیگه می خونی...این رو از دست نده! اما خدا خیرش بده وگرنه به احتمال زیاد هنوزم داشتم واسه کنکور می خوندم)...

این تابستون درسم تموم می شه...میشم خانوم مدیر... تو این ۴ سال اینقدر خاطره دارم که فکر کنم ۴ ماه روز و شب طول بکشه نوشتنشون...اما کاش تنبلی نمی کردم و می نوشتم و الان با خوندنشون اون روزای قشنگم رو زنده می کردم...البته خوب بعضیاشونم همچین قشنگ نیستن یه کمی  شایدم خیلی بیشتر از یه کمی  زشت و تلخن...اما خوووووب تجربه ن دیگه مگه نه؟

یادش بخیر اون شبایی که قزوین می موندم با مرضیه می رفتیم قدم می زدیم... نم بارون... نسیم خنک...یه پنجره نیمه باز...نور شمع... آهنگ عاشقـــــم من.عاشقـــــی بی قرارم... فنجونای برگشته ی  قهوه تو نعلبکی... وای که چه روزای شیرینی بود... اون روزا رو چقدر ساده از دست دادم اون همه ذهنیت خوب و روشنم نسبت به آدما...اون همه فکرای قشنگ در مورد آینده...

نه نمی گم از دست دادم راستش رو بخوای بازم ته قلبم باورم اینه که آدما خوبن مگه اینکه عکسش ثابت بشه...خوب چی کار کنم با این همه بدیهایی که در حقم کردن بازم می گم همه یه جور نیستن... شاید گاهی تو حرفام بگم همه همین جورن اما ته قلبم این حرف رو قبول ندارم...

الان نسبت به قبل خیلی خسته م خیلی...هیچکسی حتی فکرش رو هم نمی تونه بکنه که تا چه حد زخم برداشتم...هرکی من رو می بینه می گه این چقدر تحملش بالاست...همه خنده هام رو می بینن اما هیشکی از دل شکسته م از روح پژمردم خبر نداره...هنوزم رفتن کنار پنجره و خیره شدن به آسمون و با خدا حرف زدن عادتمه...این قدر حرف میزنمو گریه می کنم تا آروم شم...

هنوزم ماه و ستاره ها از دستم شاکین...آخه هر شب خلوتشون رو بهم می زنم.

به آسمون که نگاه می کنم و نفس می کشم... آروم میشم اما به کسی نگیا! آخه فکر می کنن دیوونه م ...ایمان می گفت اگه کسی دیوونه بازی نداشته باشه آدم نیست...پس نتیجه می گیریم من آدمم

خیلی وقته یه زندگی روتین رو واسه خودم ایجاد کردم...بعد اون ضربه...بعد اون خورد شدن... هنوز نتونستم خودم رو ترمیم کنم...هنوز نتونستم رو پای خودم واستم...هنوز اون نگار قدیم نشدم...هنوز خنده هام از عمق وجودم نشده...

ته نگام یه غمه...غمی که هیچکسی بهش پی نمی بره...حتی دوستای صمیمیم.... جای خالی یه همراه رو خیلی حس میکنم...یه کسی که مرحم زخمام بشه...همدم لحظه هام و همپای رفتن بشه... شونه های فراخش تکیه گاهم بشه..نه اینکه خالی بشه...مصبب صقوط م بشه(اگه غلط دیکته ای داشت شرمنده همیشه دیکته م ضعیف بوده)

بسه دیگه چقدر سوزناک شد... غم و غصه رو بیخیالش آینده روشنه من مطمئنم... گذشته ها گذشته...اگه باهاشون زندگی کنم باختم... من آدمی نیستم که ببازم! درسته الان زمین خوردم اما بلند می شم با این تجربه هام مستحکم تر می شم...رو پای خودم می ایستم و آینده رو محکم تر از قبل می سازم...خدایا کمکم کن ...فقط و فقط با کمک تو می تونم پا شم...می دونم خطا زیاد داشتم...بیراهه زیاد رفتم..اما به مهربونیت ایمان دارم...به بزرگیت ایمان دارم... خودم رو می سپرم بهت و می گم من رو در پناه خودت بگیر...که فقط توی آغوش تو آرامش و حس می کنم... همینجا و همین لحظه تمام کسایی که در حقم بدی کردن رو می بخشم... فقط می خوام به اشتباهشون پی ببرن... این رو می سپرم دست خودت... من رو هم اگه اشتباهی ازم سر زده کمکم کن تا اون جایی که لنگیده رو پیدا کنم و اصلاحش کنم....

دیگه بدی هایی که تا این احظه بهم شده رو فراموش می کنم...می بخشمشون...می سپرمشون به خودت و خودم رو ازشون رها می کنم...تا بتونم دوباره رشد کنم...روشن ببینم و عشق بورزم

خدایا خودت کمکم کن...الهی آمین یا رب العالمین

یه کهکشون

یه آسمون

یه دخترک

با دلی خون

با چشمایی بی رمق

خیره به سوی آسمون

ته دلش پر از غم

توی نگاش پر از حرف

با سکوتش داره فریاد می زنه

با نگاهش داره داد می زنه

میگه...میگه

که ای خدا

ای خدای خوبی ها

چرا توی دنیای ما آدما

هست خالی جای مهر و وفا

چرا جای خوبی برای هم

بدی می خوایم

جای شادی از پیشرفت روستامون

حسادت رو پیش میکشیم

از پشت بهش خنجر می کشیم

نگاه دخترک هنوز خیره ست به آسمون

صورتش خیس شده و

حسابی گریه کرده...

با صدای هق هق ش

سکوت رو پاره کرده...

نمی دونه که دوستش کیه و

کی خوبیش رو می خواد

نمی دونه که چرا

غم تو دلش نشسته و

چشاش گریه می خواد..

می خواد که پاکنش رو پیدا بکنه

سیاهی یای اطرافش رو

پاک بکنه

تو روشنی

 سفیدی

دخیره به سوی آسمون

با دلی شاد

با نگاهی پر ز نور

داد بزنه

بگه...بگه  که ای خدا

ای خدای خوبیها

متشکرم

متشکرم به خاطر این همه نور

این همه مهر و وفای آدما

این همه مهربونی که هست میون آدما...

 

 

 

 

نوشته شده توسط نگار... در 23:29 |  لینک ثابت   • 
 

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ