تبليغاتX
دفترچه خاطرات

چهارشنبه هفتم مرداد 1388

سلام سلام بازم من اومدم...ایندفعه با یه سلام خنک و شیرین اومدم آخه هوا خیلی گرم شده..خیلــــــــــــــــــــــی!

من نمی دونم چرا کنفرانسام هیچوقت یه روزه تموم نمی شه همیشه همه کارام ادامه داره... فردا بازم کنفرانس دارم...من آدم بشو نیستم...بازم نخوندمش...امشب هنگامه میاد اینجا  تازه شبم می مونه فردا با هم از اینجا بریم دانشگاه می خواد واسش کنفرانس فردا رو پاورپوینت کنم( چقد نوشتن بعضی کلمه های انگلیسی به فارسی مسخره می شه) ...آهان داشتم می گفتم...قراره من کمکش کنم...حالا جالبیه کار می دونی کجاست؟ اینجا که من خودمم بلد نیستم بهش گفتم بیا حالا یه کاریش می کنیمفکر کنم باید دست به دامن ساناز شم(زن برادر گرامیم)...

وای راستـــــــــــــی امروز کبیری یه چیزی گفت یخ کردم! یه لحظه هنگ کردم.... گفت من دارم بهت وابسته می شم دست خودم نیست یه کاری کن اینجوری نشه... نمی دونی چقدر به خودم فحش دادم که من رفتارام درست نبوده...وگرنه اینجوری نمی شد... آخه من با کبیری خیلی راحتم مرد باهالیه...هم سن و سال بابامه منم واسه همین خیلی باهاش راحت بودم... اصلا حتی یه لحظه م همچین فکری به کله م  خطور نکرد که شاید همچین اتفاقی بیفته آخه می دونی چیه... من اصلا قصد خاصی نداشتم همش شوخی می کردم (تازه یه پســــر داره خیلی پسره خوبیه به از شما نباشه اگرم دختری که ایشالا بهترش قسمت شما بشه...آهان ببین هی حرف میاد وسط حرفم یادم میره چی داشتم می گفتم...یه پسر داره خیلی کیس مناسبیه..می دونستم ازم خوشش میاد منم روش مثله بابام حساب می کردم..می گفتم لابد ایشون مثل آقای مری واسه پسرش نقشه داره..اما یهو دچار شک شدم دیدم نخیر از این خبرا نیست.... اما حالا موندم چجوری باید رفتار کنم!

دوشنبه رفتم قزوین...اندیشه ۱ دارم با فاضل.. کلاساشو خیلی دوست دارم...بر عکس کلاسای عمومی دیگه که فقط خوابم سر کلاس...سر این حواسم کاملا جمعه... خیلی منو به فکر میبره...حرفایی می زنه که من تا حالا نمی دونستم... از جسمای مختلفمون می گه...از شا کله ی انسان... خیلی دوست داشتم سر تمام کلاساش می تونستم برم...اما خوب تابستونه منم که سر کار میرم...خودتم که می دونی یه کمی هم تنبلم

موقع برگشتن تو عالم خودم بودم و داشتم به حرفای استاد فاضل فکر می کردم...یهو  یه صدای جیغ از کنارم اومد همه تفکراتم رو پروند...برگشتم دیدم آقایی گمنام کیف سام سونتشو گذاشته بود بالا ی سر دختره که کنار من نشسته بود تو قفسه... اتوبوس که حرکت کرد از اون بالا سر خورد  پرت شد تو کله ش...دختره بیچاره تا یه مدت گیج می زد..مرده هم اولش می ترسید بگه کیف مال من بود صداش در نمیومد

اما خیلی ضربه ی بدی بود...خوب بود من ننشسته بودم اونجا وگرنه من که جنبه ندارم ...یهو ضربه مغزی می شدم

یه خبره دیگه دوباره موهام رو مشکی کردم...خودم رو کشتم روشن شه... روشن که شد باز برگشتم به حالت اولم دوباره سن ۱۷ می زنهآخه نمی دونم چرا خدا من رو بی بی فیس آفرید( اینم از اون کلمه های قشنگ بود که به فارسی نوشتنش خوشگل میشهbaby face)

جمعه تولد هنگامه س دلم می خواد زود تر بیادش...دلم اینقده مهمونی می خواد که نگو ...اما بشتر عروسی دلم می خوادعروس داماد اما حالا حالا تو فامیل ما عروسی نمی شه تا 2  3  سال دیگه...

وای من هنوز شلوار پیدا نکردم...واسه جمعه شلوار می خوام... فردا بعد دانشگاه باید برم دنبالش... الانم برم یه کم واسه فردا آماده شم... آهان راستــــــــی یادم رفت از خدا تشکر کنم واسه اینکه هفته ی پیش دعام مستجاب شد و کنفرانس من پرید... من خیلی بد شدم قبلنا همیشه خدایا شکرت سر زبونم بود اما الان... اما الان بازم میفته سر زبونم من قراره همه جمله منفی هارو فاکتور بگیرم مثبتش رو به جاش به کار ببرم

پـــــــس خدایا شـــــــــــــــــکرت...معذرت می خوام که خیلی دیر شد...اما تو خیلی مهربون تر و باگذشت تر از اونی هستی که ماها حتی بتونیم فکرش رو بکنیم کاش یکمم من یاد بگیرم

خوب دیگه برم بخونم...شبم هنگام میاد درس دیگه تعطیل می شه

پس تا پست دیگه خداحافـــــظ

 

 

 

نوشته شده توسط نگار... در 18:35 |  لینک ثابت   • 
 

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ