تبليغاتX
دفترچه خاطرات

جمعه بیستم شهریور 1388

سلام...با یه تاخیر خیلی خیلی زیاد بازم برگشتم...دعوام نکن دیگه می دونم خیلی بی وفا شدم دیر دیر میام بهت سر میزنم و باهات دردو دل می کنم...شاید باور نکنی اما واسه اینکه بیام و بنویسم و آروم شم له له میزنم اما فعلا کامپیوترم خراب شده و یه مدتی باید اینجوری عادت کنی دیگه...باشه؟

امشب اومدم جزوه هامو مرتب کنم به اتاقم که مثل بازار شام شده بود سر و سامونی بدم...اما چشت روز بد نبینه...تا در کمدم رو باز کردم خاطرات این ۴ سال دانشگام دور تا دورمو گرفت...اینقده دلم تنگ شد واسه اون روزا که نگو...تمام خاطره هام زنده شدن...غرق اون روزا و اون شبا شدم...اون شبایی که با بچه ها قزوین می موندیم...یاد قدم زدنامون تو شبای آروم قزوین... یاد مرضیه که چطور منو آرومم می کرد...یاد خابگاه... ماجراهای مرجان... دانشگاه...اذیتای فرشته و ایمان.... سر کلاسا با هنگامه و حرف زدنامون.... تک تک لحظه ها واسم زنده شدن...یهو به خودم اومدم دیدم یک ساعته نشستم و زمان از دستم در رفته...هر کاری کردم نتونستم حواسم رو پرت کنم دیگه از دل تنگی اون روزا یکمم گریه کرده بودم...گفتم گوشیم رو بردارم یه کم اس ام اس بازی کنم شاید حواسم پرت بشه...گوشی رو برداشتم که اس ام اس بدم...اما به کی؟....من که یک سالم بیشتره کسی نیست تا که باهاش اس ام اس بازی کنم...اوضاع بدتر شد...یاد خاطرات دوستیمون افتادم... اما زودی خودمو جم کردم... من باید قوی باشم با این حرفا خودمو گول زدم...

به رضا ( تو نت باهاش آشنا شدم خیلی پسر خوب و مهربونیه بهش می گم داداشی مثل داداشمه پسر سالمیه چیزی که الان خیلی کم پیدا میشه همیشه دعا می کنم که خدا اون چیزی که میخواد رو بهش بده داداشیمه دیگه)اس ام اس دادم منم دعا کردی؟... آخه دیشب شب قدر بود...کاش خدا گناهای منو به همین شب عزیزش بخشیده باشه...اینقده دعا کردم که گناهامو ببخشه که نگو...

خیلی دلم میخواد بازم بنویسم...کلی حرف دارم...اما خوب چیکار میشه کرد تا کامپیوترم درست بشه اوضاع همینجوریه دیگه...

خیلی خیلی خیلی دلم واست تنگ شده بود قول می دم زودی کامپیوترو درست کنم که زود زود بیام و بنویسم

پس تا دفعه ی دیگه که بیام بــــــــــــــــــــای

نوشته شده توسط نگار... در 22:12 |  لینک ثابت   • 
 

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ