سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
چه پست افسرده ای دفعه ی پیش گذاشتم
هنوزم همون حال رو دارم اما خوی دیگه چی کار می شه کردش باید باهاش کنار بیاغم چند وقت دیگه همه چی معاوم می شه و من از ین سر در گمی در میام...
آدمای اونجا رو دوس ندارم خووووووب
دنیاشون با مال من فرق داره همش تو فکر پارتی و دوس بازی شونن... نمی دونم شایدم من زیادی عقب موندم!
امروز داشتن خیلی راحت از رابطه شون با دوست پسرشون حرف می زدن که من اینجا رو دوس دارم من اونجا رو دوس دارم
من هنگ کرده بودم که چرا من اینجوری نیستم... واسم سوال شد که یعنی من واقعا فکر قدیمی و دید بسته ای دارم؟! دچار حس عقب افتادگی شدم![]()
امروز توسلی زنگ زد بهم( توسلی همون آقایی که منو واسه کار کردن آماده کرد بهم زیر و بم کا رو یاد داد)...
تو جی س س بودم...جاتون خالی داشتم پیتزا می خوردم![]()
همون موقع ها بود که بچه ها داشتن اون بحثای خوشگل خوشگل رو می کردن
من هی گوشی رو چسبونده بودم به صورتم که صداشون نره...نگو صدای خودمم نمی رفت دیگه هی توسلی می گفت صداتون رو ندارم
من خنگم نمی فهمیدم علتش چیه...صدام رو بلند تر می کردم
اون قدر از حرفاشون هنگ کرده بودم که به عقلم نمی رسید می تونم بلند شم برم بیرون از آشپزخونه حرف بزنم![]()
آهان داشتم می گفتم...توسلی زنگ زد بگه واسم کار پیدا کرده
...یه شرکتی رفته حرف زده من رو هم معرفی کرده حالا امشب باید بهش زنگ بزنم هماهنگ کنم شنبه با هم بریم اون شرکته
... می گه تو بیا من می گم حقوق ۴۵۰ بهت بدن
آخه یکی نیست بهش بگه منی که حتی یه سالم بیمه واسم رد نکردن چطوری می خوان اینقدر بهم حقوق بدن!...حوصله ندارم باهاش برم...می دونم که به جایی نمی رسه اما زشته بگم نمیام
...باید برم
چند وقتیه مامان اینا توی گلستان یه مغازه گرفتن(مغازه که نمیشه گفت یه غرفه س
) منم یه چند باری رفتم اونجا... از همه مغزه دارا متنفر شدم
تا یه دختر خشگل میومد همه سر تا پای دختره رو می رفتن ![]()
رفتم پای تلفن
رشته ی کلام از دستم رفت
...هنگامه زنگ زده بود...باز این پسره ی آشغال بهمش ریخته بود... من نمی دونم چرا یه همچین آدم بیخودی رو نمی ذره کنار؟!...هرچی بهش میگم هنگامه این پسره حتی لیاقت همینجوری دوست معمولی بودن رو هم نداره به خرجش نمی ره... آخه دوسش داره... امروز فهمیده بود که این آقا تو اون مدت زمان انتخابات که می گفت خیلی درگیره و وقت نداره به یکی پیشنهد دوستی داده بود!!! الهی بمیرم هق هق داشت گریه می کرد
..آخه چرا بعضی پسرا اینقدر پستـــــــن
خودمم کم ضربه نخوردم البته![]()
اما وقتی می شینم فکر می کنم می بینم تو این زمان که پسرا افتخارشون دوست دخترای زیادشونه و سنگ دلی و کندن از طرف مقابل مثل یه ویرووس به جون اکثر آدما چه دختر و چه پسر افتاده... این که تنهام و هیچ پسری توی زندگیم نیست خیلی خوبه..آخه من که جنبه ندام
خیلی احساساتم لطیفه..با این که کلی زخم برداشته اما هنوزم لطیفه
اگه با یکی صمیمی شم بعد بهم خیانت بکنه خیلی داغون می شم.. پس با این جنبه ی کمی که دارم و این دوره زمونه مجرد موندن خیلی واسم بهتره![]()
دیروزم مرجان زنگ زده بود می گفت پسره بهش درغ گفته بود همش وعده های تو خالی داده بود
اونم مونده بود چی کار کنه!
یهو دوستام با هم بهم ریختن!! نسام که آزمایش خونشون نخورده بود باهم! دکتره گفت بهشون اگه ازدواج کنید و بچه دار شید به احتمال ۹۰٪ بچه تون منگل می شه! دلم خیلی سوخت
بعد ۶ سال دوستی حالا که می خواستن ازدذواج کنن به در بسته خوردن
...الهامم که پسره باهاش بهم زد رفت تو دانشگاهشون با یه دختره ازدواج کرد!!!! یکی از این دخترای مشکل دار! الهام می گفت آخه این که از همچین آدمی خوشش میومد پس چرا اومد با من دوست شد!
خلاصه که امسال سال کن فیکون شدن بوده گویا
منم که نزدیک ۲ سالی می کن فیکون شدم![]()
وای دلک نمیاد از اینجا برم
با اکسپلورر اومدم از این آیکنا داره
می خوام هی بنویسم هی آیکن بزارم
یه وقت نگی ندید بدیده این دختره ها
نـــــــــه
فقط دفعه ی پیش با موزیلا اومدم نتونستم آیکن بذارم دارم تلافی اون دفعه رو در میارم![]()
امیدوارم بازم زودی بیا پیشت و واست حرف بزنم...اگرم سرت درد گرفت فقط می تونم بگم ببخشید
چون در هر صورت من باید باهات حرف بزنم![]()
شرمنده اگه سرت رو درد آوردما
می دونم خیلی پر حرفی کردم![]()
تا دفعه ی دیگه که بیام پیشت کلی مراقب خودت باش![]()
![]()
شنبه هجدهم مهر 1388
سلام... با یه تاخیر خیلی زیاد اما بازم اومدم...
امروز نمی دونم چم شده بود...همش دلم گرفته بود...خیلی بیشتر از همیشه احساس تنهایی کردم... یاد قدیما که تا وقتی از چیزی دلگیر می شدم با سامان حرف می زدم خالی می شدم و اون آرومم می کرد افتادم افتادم... دلم تنگ شد... دلم می خواست که یکی رو داشتم که باهاش حرف می زدم...درد و دل می کردم... اما وقتی یاد دردسرای داشتن دوست پسر میافتم از دوست شدن منصرف می شم... اعتماد کردن خیلی سخته خیلی...
از وقتی که درسم تموم شده خیلی سر در گم شدم... قبلنا هرچی رو می خواستم می گفتم باشه درسم تموم بشه بعد...اما الان همون بعده دیگه... اما بازم واسه خودم و خواستهای دلم وقت ندارم
چند روزیه یه شرکتی آزمایشی میرم واسه کار... خیلی کارش سخته... باید به حسابای دوبی شون رسیدگی کنم... همش انگلیسه... خیلی از این که نکنه از پسش بر نیام و ضایع بشم می ترسم... امروز یه اشتباه بزرگ توی تیک کردن لیست شرکتها کردم...خیلی ناراحت شدم...
تو که غریبه نیستی...راستش از وقتی که این شرمت می رم دیگه شوق و خنده هام رو از دست دادم....همش می ترسم...از این که نکنه از پس کاراش بر نیام می ترسم... امروز خیلی از این موضوع دلم شکست... دعوام نکنیا اما کلی سر نماز گریه کردم(نمی دونم گریه واسه چی بود اما دلم گریه می خواست)... از فردا واسه چند روز باید تمام وقت برم یه سری کار انجام بدم... بچه های انرژی اتمی بد عادتم کردن... خیلی عادت کردم...به محبتاشون به گرمی و هوا م رو داشتنشون... اینجا اصلا به دلم نمی شینه... مخصوصا وقتی به کارای سختش فکر می کنم افسردگی میاد سراغم...
اصلا من می خوام دیگه خانه دار شم... با خیال راحت بشینم تو خونه...چشم به راه در که از توش شوهر دراد=))
هام چیهD:...آره کم آوردم...بریدم دیگهD:..
اما خدا کنه از پس کاراش بر بیام...ای خدا خودت کمکم کن...
امروز همش شد درد و دل... آخه واقعا احتیاج داشتم... اگه نمی گفتم می ترکیدم... اما کاش می تونستی حرف بزنی و آرومم کنی... اما بازم همینی که به حفام گوش می دی واسم کلیه:*...
امروز با موزیلا اومد...اکسپلورر مشکل داشت...واسه همین نشد آیکن بزنمD:... من عاشق این آیکنام احساساتم رو بروز می دن:))..
یه عالمه حرفای خوشگل داشتم که واست بزنم... اگه حرف می زدی و آروم می شدم واست تعریف می کردم... اما حالا دیگه باید بمونه واسه دفعه ی بعدD:...
الان دلم پنجره می خواد...من پنجره آسمون...قصه ی همیشه گیمD:
امیدوارم اومدنم اینجا دیگه طولانی نشه...کلی دوست دارم تنها کسی که همیشه هستی که به تمام حرفام گوش کنی(البته بعد از خدا که تو هر شرایطی باهاش حرف میزم) پس تا دفعه ی دیگه مواظب خودت باش
