تبليغاتX
دفترچه خاطرات -

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385

این هفته ای که گذشت خیلی هفته ی بدی بود...بگو مگو...ضایع شدن و ضایع کردن...حال گرفتن و ... همه از دست آورد های این هفته برام بود...اصلا این استاد کامپیوتر قاطی داره! آخه کی دیده از توی تحقیق از آدم سوال بپرسن؟...به من بد بخت (البته بعد از پیش اومدن یه سری ماجراها که به علت کمبود وقت قادر به بازگویی اونا نیستم)گیر داد که هفته ی دیگه میای قشنگ  تحقیقت رو کنفرانس می دی و در ضمن از توش ازت سوال می پرسم باید جواب بدی...با این لجی که باهام افتاده بعید می دونم این ترم پاسش کنم...باید این ۲ روز رو  بلانسبت خودم و شما مثل خربشینم واسه کنفرانس بخونم تا دیگه نتونه بهم حرف بزنه!

چه بگیر بگیری شده دانشگاه و تو خیابون...دوست یکی از دوستام(حکایت تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشیه) رو گرفتن و ۸ ساعت تو بازداشت گاه نگه ش داشتنتازه اون طفلی نه تریپش نا جور بود نه آرایشش...یه مانتو تقریبا تا زانو پوشیده بود و یه نموره آرایش داشت...باورم نمی شه!

تو دانشگاه مونم حراستیه که به هیچی کار نداشت بد جورگیر شده! دوشنبه یکی از پسرا یه بلوز جذب با آستین خیلی کوتاه پوشیده بود و یه کت م روش تنش کرده بود...حراستیه بهش گفت کتت رو دربیار ببینم زیرش چی پوشیدی؟ نفهمیدم پسره چی گفت که حراستیه لباس پسره رو از یقه گرفت و پاره کرد طفلی پسره با لباس پاره جا خورده بود...تازه حراستیه پررو پررو برگشت گفت چیه؟نکنه طلب کاری؟ این منم که باید طلب کار باشم که تو با این ریخت اومدی دانشگاه...خلاصه که جریاناتی داریم تو دانشگاهمون

اما واقعا این رفتار از یه آدم بعیده!

راستــــــــــــــــــــــــــــــــی...شنبه تو ترمینال فیلمی داشتیم ...یه پسره برای دوستش جا گرفته بود یه دختره هم تو همون زمان می خواست اونجا بشینه...مثل اینکه باهم رسیدن سر صندلی...دختره پاش رو گذاشته بود رو صندلی  به پسره گفت نمی ذارم بشینی اینجا جای منه...پسره هم پای دختره رو گرفته بود داشت از روی صندلی بر می داشت که یه دفعه دختره دستش رو برد بالا و با مشت کوبوند تو  صورت پسره!!

بد بخت جا خورد...مونده بود که چی کار کنه! حالا یه پسره م که کنار من نشسته بود غیرتی شده بود عصبانی می گفت شیطونه می گه پاشم حالش رو بگیرم...خجالتم نمی کشه دختره ی سلیته(یا سلیطه)می بینید تورو خدا چه آدمایی پیدا می شن؟ سر جا دعوا می کنن!!...داشتم می ترکیدم از خنده!

چند روزه که بارونای قشنگی میاد...منم که عاشق بارونحال می کنم به خدا

خدا خودش یکشنبه رو به خیر بگذرونه!کنفرانس رو می گمدعا کنین که نمره م رو بهم بده! وگرنه...می افتم!!

اینم یه شعر واسه اختتام این پست...مال هفته ی پیشه...واسم آشنا بود...شاید جایی خوندمش و الان فکر می کنم خودم گفتمشامروزم یدونه نوشتم اما طولانیه...بهتره تو همون دفتر بمونه

همه جا تاریک است

دل ها تاریک است

چشم ها تاریک است

و در آن دور

کور سویی می بینم

که می رود رو به خاموشی...

نوشته شده توسط نگار... در 11:46 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ