تبليغاتX
دفترچه خاطرات -

جمعه هشتم اردیبهشت 1385

یکشنبه کنفرانس دارم..هنوز خوب آماده نکردم تازه الان اومدم تا صفحه ی اولش رو آماده کنم که گفتم یه سری هم برم نت...اما کاش نمی اومدم...چون بد جور حالم گرفته شد! اصلا دیگه حس آماده کردن بقیه کنفرانس رو ندارم...کاش لا اقل آنلاین نمی شدم تا آف هاش رو ببینم...طفلی رو بدجور مچل خودم کردم...بچه ها می گن عاشقه...پاکه...باهاش اینجوری نکن...اما چی کار کنم عشق که یه طرفه نمی شه!

اصلا حوصله عشق و عاشقی ندارم...واسم مسخره شده...خندم می گیره...بدم میاد..واسم بی معنیه...اما طفلی حق داره از اسفند خیلی باهاش سرسنگین شدم...وقتی می بینمش فقط در حد یه سلام خشک و خالی صبر می کنم...یعنی اون چی می دونه که بهم گفت : متوجه شديد هر فرد ارزش خودش رو داره و نبايد همه را از يه ديدگاه نگاه كرد نميدونم تو سال جديد چرا شما اين قدر سرد و بي تفاوت شديد  هر چي فكر مي كنم علتش از من سر نزده...

شایدم منظوری نداشته که نباید همه رو از یه نگاه دید...آخه اون از کجا می تونه فهمیده باشه که توی سر من چه فکریه و چه جوری راجع به پسرای اطرافم فکر می کنم؟!

اصلا مستقیم مثل بقیه که اومدن گفتن بیاد بهم بگه منم میگم که نه!نمی خوام با کسی دوست باشم...لطفا دیگه م در این مورد حرفی نزنه!

اگه از اون جور آدمایی بود که با چند نفرهستن و دوستی براشون فقط به معنی خوش بودن برای چند لحظه و سر نرفتن حوصله برای وقتای تنهایی هست دلم نمی سوخت...راحت می تونستم نسبت به حرفاش و کاراش بی اعتنا باشم اما...اما اینجوری نیست!!!

راس می گن یه روز که از اولش بد شروع شه تا آخرش همینجوری ادامه پیدا می کنه هااا...اون از دیشب که (چون ساعت از ۱۲ گذشته بود جزء امروز حساب می شه)خوابه خواب بودم...یهو گوشیم با آهنگ بلند صداش در اومد...خیلی بدجور از خواب پریدم تمام دست و دلم داشت می لرزید...یادم رفته بود صداش رو قطع کنمیکی از دوستای با نمکم هم تازه یادش افتاده بود ساعت ۲ نصفه شب برام جک بفرسته! آخه اون جک بخوره توی سرت...کسی ساعت ۲ اس م اس میده؟!!!!!!!

الانم که اصلا حس خوندن ادامه ی کنفرانس رو ندارم...شب تا ۱ یا ۲ بیدار می مونم می خونم...فردام که تو ترمینال تنهام...راحت می گیرم میخوابم(البته اگه یه آدم پر حرف کنارم نشینه!)

تحقثیق رو هم فردا قزوین می دم پرینت..آخه جوهر پرینتر تموم شده...باید تا گلستان برم که پرینت کنم...ارزشش رو نداره!

الان برم نمازم رو بخونم...کلی با خدا حرف دارم...راست می گن که آدم تا یه مشکلی براش پیش نیاد یاد خدا نمی افته هااا...واقعا خجالت می کشم! وقتی که پشت کنکور بودم همیشه سر وقت خیلی با خضوع و آروم نماز می خوندم...خیلی به دلم می شست نمازام...اما وقتی که مشکل حل شد دیگه اون خضوع قبل رو نداشتم...الانم یه چند وقته که همش قضا می شن!...اما دیگه نمی ذارم که هیچ کسی یا هیچ چیزی حواسم رو پرت کنه!هر کسی و چیزی جای خودش رو داره!

از هفته ی دیگه باید بشینم پای پاکنویس...آخه من همیشه میام خونه پاکنویس می کنم...اینجوری شب امتحان بهتر می تونم درس بخونمالبته همین پاکنویس کردن و تمیز بودن جزوه ها بود که ترم پیش کار دستم داد! البته بهونه بود...درسته...اما خوب به هر حال دیگه

تمرین های حسابداری هم همه موندن! این دفعه گفت اگه این بار کسی حل نکرده باشه خودش سر کلاس نیاد وگرنه خودم می ندازمش بیرونخدا خودش دوشنبه رو به خیر بگذرونه...اما خوب سر کلهر اینبار به جای خوابیدن می شینم تمرین کپ می زنم

 

گفت رفتني بايد رفت...منم رفتم...چون بودن و نبودنم برايش  هيچ فرقي نداشت...رفتم چون او خواست اما...صداي پاهام تا ابد توي گوشش خواهد ماند

 

نوشته شده توسط نگار... در 13:44 |  لینک ثابت   • 
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ