تبليغاتX
دفترچه خاطرات -

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385

سلام..و باز هم سلام...نمی گم که حالم خوبه...چرا دروغ بگم؟...از آدما بدم میاد...از دورویی شون...از فکرای پلیدشون...ولش کن ارزش اعصاب خورد کنی ندارن چرا باید ذهنم رو مشغول کارای کسایی بکنم که لیاقت فکر کردن هم ندارن؟!!پس بی خیالش...

خوووووووووووووب بذار از هر چی که اول اومد توی ذهنم شروع کنم...نظرت چیه؟موافقی؟

دوشنبه که داشتیم از دانشگاه برمی گشتیم توی اتوبوس تشنم شد رفتم جلو که آب بگیرم هنگامه هم گفت که منم تشنمه واسه منم آب بیار..خودم خوردم و یه لیوانم پر کردم که واسه هنگامه هم بیارم..داشتم میومدم عقب که یهو چشمم به یه دختر پسره افتاد...حالا بی خیال که چه غلطی  داشتن می کردن!!!..منم یهو حواسم پرت شد و هول کردم و پام گیر کرد به یه کیف که گذاشته بودن وسط راه و پرت شدم تو بغل یه پسره و همه ی آب خالی شد روی سر ش...کل اتوبوس یهو زدن زیر خنده و اتوبوس رفت رو هوااا ...آقا حالا پسره خواب بود و از خواب پرید...آب رفته بود توی گوشش بد جور عصبانی شده بود...منم حالا مگه می تونستم جلوی خندم رو بگیرم و معذرت خواهی کنم؟...با کلی بدبختی خندم رو خفه کردم و معذرت خواهی کردم و برگشتم سر جام نشستم...اما خداییش قیافه ی پسره دیدنی بود

راستی یکشنبه رفتم کنفرانس کذایی رو دادم و خوشبختانه استاد بزرگوار خیلی خوشش اومدبا بچه ها یه سر رفتیم دانشگاه بین الملل آخه کلاس داشتن اونجا...چه دانشگاهی بوداااابر عکس دانشگاه ما خیلی سرسبز و بزرگ بود...توش کلی چمن و گل و بلبل بود...اما خدا وکیلی دانشگاه خودمون یه چیز دیگه ست... آخه اونجا اکثر بچه هاش داغون بودن اونایی که خوب باشن انگشت شمار بودن...حالا بچه های دانشگاه ما خوشتیپن اکثرا...به قول بابام بچه های بین الملل  میرن دانشگاه که درس بخونن نه اینکه تیپ بزنن و واسه سرگرمی برن دانشگاه...

دیروز با بچه ها رفتیم نمایشگاه کتاب..کلی خوش گذشت...به قول بچه ها تو کل نمایشگاه فقط ما ۴ نفر الاف بودیم...آخه هر کی رو که می دیدیم یه کتابی چیزی دستش بود اما ما دست خالی بودیم یه سره حرف می زدیم و میخندیدیم...هر غرفه ای هم که سر راهمون بود و می رفتیم یا در مورد مذهب و امام و اسلام بود یا فلسطین و از این موضوع های الکی...فقط یه جایی نمایشگاه عکس جام جهانی بود که جالب بود و غرفه ی مطبوعات...آخرش هم نتونستیم اون چیزی که می خواستیم رو پیدا کنیم و خلاصه خسته برگشتیم خونه...اما در عوض کلی خوش گذشت...

دیشب خواب دیدم که یکشنبه امتحان اخلاق دارم و هیچی نخوندم...صبح که بیدار شدم رفتم جزوه م رو باز کردم دیدم نوشتم یکشنبه ۲۳ اردیبهشت امتحان میان ترم اخلاق..کپ کردم!! اول به خاطر خوابم...بعدشم به خاطر اینکه ۸۴ صفحه هست و منم تا حالا دریغ از باز کردن حتی لای کتاب...فقط امروز و فردا رو وقت دارم که بخونم...اگه زودتر می فهمیدم لااقل دیروز نمی رفتم نمایشگاه و می شستم درس میخوندم!

حالا عیب نداره تا هر جا که شد می خونم...واسه ی ترم جبران می کنماین ترم اصلا هیچی درس نخوندم...اصلا امیدی به پاس کردن درسای این ترم ندارم...مخصوصا حسابداری..

راستی این آخرین پست من توی این وبلاگه...آخه دیگه حوصله ی وبلاگ نویسی ندارم...شاید بعدا یه وبلاگی ساختم و حرفای دلم رو... نوشته هام رو... شعرام رو (اگه بشه اسم شعر روش گذاشت) اونجا نوشتم...اما اینجا دیگه نه...اینجا دیگه احساس راحتی نمی کنم...حرف دل رو جایی باید گفت که توش احساس راحتی و امنیت کنی...اینجا دیگه خلوت دل من برای حرف زدن نیست...اینجا دیگه نمی تونم راحت و بی خیال حرفام رو  بزنم...جایی رو می خوام که من رو یاد کسی نندازه...آره جایی رو می خوام که من رو یاد کسی نندازه...جایی که بتونم توش با آرامش حرف بزنم....

از تمام کسایی که توی این مدت اومدن و به اینجا سر زدن و من رو با نظراتشون تنها نذاشتن ممنونم...

این پست رو با یه جمله تمومش می کنم که خیلی برام قشنگ بود...هر روز صبح با خودم تکرارش می کنم تا ملکه ی  ذهنم بشه : 

با تجربه های تلخ هم میشه زندگی کرد . مهم اینه که دیگه تکرارش نکنی....

نوشته شده توسط نگار... در 13:27 |  لینک ثابت  
 

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ